فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
334
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الحُضْر - اسم است از ( احْضَرَ الفرسُ ) : دويدن يا جهيدن اسب . الحَضُر - مترادف ( الحَضِر ) است به معناى شهرى ، مرد حاضر جواب و صاحب سخن . الحَضَر - ضدّ ( الغَيْبَة ) است ، جاى حاضر شدن ، نزديكى ، كِنار ، درون ، روستاها و منازل مسكونى ، اين واژه ضد ( البَدْو و البَدَاوة و البَادية ) : باديه نشينى و بيابان نشينى است ؛ « اهْلُ الحَضَرِ » : شهرنشينان . الحَضِر - آنكه در انتظار ميهمان شدن است تا از سفرهى مردم غذا خورد ، طفيلى ، آنكه مسافرت نخواهد يا برايش خوب نباشد . الحُضْرَة - حاضر شدن ، نزديكى ، كِنار ، درون . الحَضْرَة - اين واژه بر خلاف ( الغَيبة ) است ؛ « بِحَضْرة فلان » : در حضور فلانى ؛ « فى حضرة » : در برابر ، جلو ، جاى حاضر شدن ، نزديكى ، درون ، و در اصطلاح نويسندگان به معناى هر بزرگى است كه در اطراف وى مردم گرد آيند ؛ « الحَضْرَةُ العَالِيَة تأْمُر بكذا » : حضرت عالى به چيزى امر ميفرمائيد . الحِضْرَة - مترادف ( الحُضْرَة ) است . الحَضَرَة - مترادف ( الحُضْرَة ) است ؛ « جَمَعَ الحَضَرَةَ » : اين تعبير را هنگامى گويند كه براى ساختن ساختمان ابزار بنائى را از آجر و گچ و جز آنها آماده كنند . الحَضَريّ - شهرى ، اين واژه خلاف ( البَدَوِيّ ) است . حَضَّضَ - تَحْضِيضاً [ حضّ ] هُ على الأمر : او را بر آن امر وادار كرد ، تشويق و ترغيب كرد . حَضَنَ - - حَضْناً و حِضَانَةً الصبيَّ : كودك را در دامن خود قرار داد ، او را به سينهى خود چسبانيد ، او را پرورش داد ، - هُ عن كذا : او را از آن چيز دور كرد ، - حَضناً و حِضَانَةً و حِضَاناً و حُضُوناً الطيرُ بيضَهُ و على بَيضِهِ : پرنده روى تخمهاى خود قرار گرفت تا جوجه پديد آورد . حَضُنَ - - حِضَاناً تِ المرأَةُ أو الشاةُ أو الناقةُ : يكى از دو پستان زن يا بز يا شتر بزرگتر از ديگرى شد . الحِضْن - ج أَحْضَان و حُضُون : از زير بغل تا تهيگاه است و گفته مىشود سينه و دو بازو و ما بين آنهاست ، كنار چيزى ، ناحيه ، آن مقدار چيزى كه در زير بغل به گنجد ؛ « أعْطَاهُ حِضْناً من التّمرِ » : به اندازهى يك بغل خرما به او داد ، پايه و دامنهى كوه ؛ « عَشَّشَ الطائِرُ فى حِضْنِ الجبل » : پرنده در دامنهى كوه لانه ساخت و در زبان متداول قسمت بالايى ميان دوران نشسته كه بگونهى چهار زانو نشسته است مىباشد . الحُضْنَة - اسم است از ( حَضَنَ الطَّائِرُ بَيْضَهُ ) . الحُضُور - بينندگان ، شنوندگان ؛ « بحُضُوره » : در برابر ديد او . الحَضُون - « امرأةٌ أو شاةٌ أو ناقةٌ حَضُونٌ » : زن يا بز يا ماده شتر كه يكى از دو پستانش بزرگتر از ديگرى باشد . الحَضِيرَة - ج حَضَائِر و حَضِير : گروه مردم ، چرك زخم ، تعداد كمى از سربازان ، پيشقراولان لشكر ، و در زبان متداول بر ميدان شهر كه مردم در آن جمع مىشوند اطلاق مىگردد . الحَضِيض - ج أَحِضَّة و حُضُض [ حضّ ] : پستى زمين در دامن كوه ، - ( فك ) : نقطهى مقابل اوج ؛ « نَزَل الى الحَضيض » : به پايين افتاد ؛ « دَكَّهُ الى الحَضِيضِ » : آن را ويران كرد . حَطَّ - - حَطَّاً [ حطَّ ] : به پايين فرود آمد ، - الحِمْلَ : بار را از پشت ستور فرود آورد ، - الشيءَ : آن چيز را وضع كرد ، آن را رها كرد ، - الجلدَ : چرم را صيقل داد و برّاق كرد ، - حَطَّاً و حُطُوطاً رَحْلَهُ : اقامت كرد ؛ « حَطَّ الرِّحَالَ » : به آن مكان درآمد ، اقامت گزيد ، - السعرُ : نرخ ارزان شد ، - من قَدْرِهِ او من قيمته : او را تحقير كرد يا از ارزش آن كاست ، - حَطَاطاً الوَجْهُ : بر اثر هيجان و فربهى در چهرهى او دانههائى پديد آمد . الحَطَّاب - گردآورنده هيزم ، فروشنده هيزم . الحَطَّابَة - مؤنث ( الحَطَّاب ) است ، هيزم آورندگان . الحَطَاط - [ حطَّ ] : كف شير ، - ( طب ) : دانه يا جوش كه در صورت پديد آيد . الحَطَاطَة - [ حطَّ ] : واحد ( الحَطَاط ) است . الحُطَام - آنچه كه از چيزى خشك شكسته شده باشد ؛ « حُطَامُ الدنيا » : مال دنيا كه فناپذير است و باقى نمىماند ؛ « حُطَامُ البَيْضِ » : پوست تخم مرغ . الحُطَامَة - آنچه از چيز خشك كه شكسته شده باشد مانند گياه خشك . حَطَبَ - - حَطْباً : هيزم گردآورى كرد ، - هُ : با هيزم نزد وى آمد ، - المكانُ : در آن مكان هيزم بسيار شد ، - بهِ و عليهِ : بر عليه او سعايت كرد و به وى افترا بست . الحَطَب - ج أَحْطَاب : هيزم . الحَطَبَة - يك پاره هيزم . حَطَمَ - - حَطْماً هُ : آن چيز را شكست . حَطِمَ - - حَطَماً : سالمند شد . حَطَّمَ - تَحْطِيماً هُ : آن را شكست و خرد كرد . الحُطُم - مرد پرخور . الحُطَم - چوپانى كه ستوران را ستم كند و بر آنها رحم نكند ، مترادف ( الحُطُم ) است . الحُطْمَة - آتش فروزان و سخت سوزان ، سال سخت و قحطى ، دوزخ ، شتران و گوسفندان بسيار . الحَطْمَة - سال سخت و بيحاصل . الحِطْمَة - ج حِطَم : آنچه كه از چيزى خشك شكسته شده باشد . الحَطُوط - [ حطَّ ] : ماده شتر تندرو . الحَطُوم - باد سخت ؛ « ريحٌ حَطُومٌ » : بادى سخت كه هر چه در سر راهش باشد بشكند و به هم ريزد . الحُطَيْئَة - [ حطأَ ] : مرد زشت و كوتاه قامت ، لقب شاعر عبسي بنام ( جَرْوَل ) است . گفته مىشود به علت زشتى كه داشت اين لقب را