فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

323

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

حَذْلَقَ - حَذْلَقَةً [ حذلق ] : از خود مهارت نشان داد يا ادعاى مهارت كرد . الحِذْلِق - [ حذلق ] من الرجال : مرد پُر گوى كه بسيار سخن گويد و ادعاى چيزى كند كه ندارد . الحَذْو - [ حذو ] : مترادف ( الإزَاء ) است به معناى روبه‌روى . الحُدْوة - [ حذو ] : مترادف ( الإزَاء ) است به معناى رو به روى . الحِذْوَة - [ حذو ] : مترادف ( الإزاء ) است به معناى رو به روى . حَرَّ - - حَرَاراً و حُرِّيَّةً [ حرّ ] : نيكو نَسَبْ و شريف شد ، - حَرَاراً العبدُ : آن بنده آزاد شد ، - حَرَّةً : تشنه شد ، - حَرّاً الأرْضَ : زمين را صاف و همواره كرد ، - حَرّاً و حَرَّةً و حُرُوراً و حَرَارَةً : گرم شد اين واژه ضد ( بَرَدَ ) است ، - الماءَ : آب را گرم كرد . الحُرّ - ج أَحْرَار و حِرَار [ حرّ ] : مرد آزاد . اين واژه ضد ( العَبْد ) و ( الأَسير ) است ، مرد بخشنده ، - مِنْ كُلِّ شيءٍ : بهترين و برگزيده‌ترين هر چيزى ؛ « فَرَسٌ حُرّ » : اسب خوب و نيكو ؛ « طين حُرّ » : گِل خالص كه در آن ريگ نباشد ؛ « حُرُّ الوَجه » : رُخساره و چهره كه آشكار باشد . الحُرّ - [ حرّ ] ( ح ) : باز ، شاهين ، - ( ح ) : جوجهء كبوتر ، - عِنْدَ العامَّة : و در زبان متداول بر حرارت باطِنِ معدهءى كودكان اطلاق مىشود ؛ « ساقُ حُرٍّ ( ح ) » : قُمرى ؛ « عَينُ حُرٍّ » ( ح ) : مُرغ شكارى كه از شاهين و عقاب كوچكتر است ؛ « حُرُّ الدارِ » : ميانِ خانه . الحَرّ - ج حُرُور و أَحَارِر على غير القياس : گرما . اين واژه ضد ( البَرْد ) است . الحَرَى [ حري ] لا يُثنَّى و لا يجمع : شايسته و نيكو و مناسب ؛ « إِنَّهُ لَحَرىً بكذا و أن يفعلَ كَذَا » : او شايسته‌ى آن كار است . الحَرَّى - ج حِرَار [ حرّ ] : مؤنث ( الحَرَّان ) است ؛ « زَفْرةً حَرَّى » : تشنگى سخت ؛ « دُموعٌ حَرَّى » : اشكهاى گرم و بسيار . الحَرَائِر - [ حرّ ] : پارچه‌هاى ابريشمى . الحَرَّاب - آنكه اسلحهء سرد در دست داشته باشد ، سازنده‌ى حَربه يا دشنه . الحِرَاثَة - شخم زدن ، حرفه‌ى شخم زن . الحَرَاج - حراج ؛ « سوقُ الحَرَاجِ » : بازار حرّاجها و دلَّالان . الحَرَاجَة - « حَرَاجَةُ المَوْقِف » : اهميت موضوع يا موقف . الحَرَارة - [ حرّ ] : حرارت اين واژه ضد ( البرودَة ) است . الحَرَارِيَّة - [ حرّ ] : « الوَحْدَة الحَرَارِيَّة » ( ف ) : اين اصطلاح در علم فيزيك به معناى مقياس بالا رفتن حرارت اجسام يا انبساط يا گداختگى يا تجزيه‌ى آنها مىباشد . الحَرَاسَة - اسم است از ( حَرَسَ الشيءَ ) به معناى آن چيز را حفظ كرد . الحَرَّاش - من الحيَّات : گونه‌اى مار سياه . الحَرَافَة - طعم غذاى داغ است كه زبان را ميسوزاند . الحُرَاق - اسب بسيار دونده ، آب بسيار شور ، آنچه كه باعث فساد چيزى شود ؛ « حُرَاقِ إِصْبعِه » : نام غذائى است كه در زبان متداول رايج است . الحِرَاق - اسب بسيار دونده ، آنچه كه باعث فساد هر چيزى شود . الحُرَّاق - آب بسيار شور ، - عِند العامَّة : پارچه‌اى كه ميسوزانند و آن را خاموش مىكنند و آماده براى بازى نگاه مىدارند . الحَرَّاقة - ج حَرَّاقَات : كشتى اژدر افكن ، - عند العامّة : و در زبان متداول بر آنچه كه بدن را پاك كند اطلاق مىشود . الحَرَاك - حركت . الحَرَام - حرام . اين واژه ضد ( الحَلَال ) است ؛ « حَرَامُ اللَّه لا أَفْعَلُ هذا » : اين كار را هرگز نخواهم كرد همچنان كه گويند ( يمينُ اللَّه لا افعلُ ) به معناى قَسَم به خدا آن كار را نخواهم كرد مىباشد ؛ « رَجُلٌ حَرَامٌ و قومٌ حَرامٌ » : اين واژه را با يك لفظ به كار مىبرند زيرا در اصل مصدر است ؛ « حَرَامٌ عَلَيك » : بر تو حرام است و جايز نيست ؛ « بالحَرَام » : بطور نامشروع ، غير مجاز ؛ « ابْنُ حَرَام » : فرزند نامشروع ، زنازاده ؛ « المسجِدُ الحَرَام » : كعبه معظَّمة در مكه ؛ « البَلَدُ الحَرَام » : شهر مكه ؛ « الشهْر الحَرَام » : ماه محرّم . الحِرَام - ج أحْرِمة : عَبا يا جامه كه خود را با آن پوشانند ، پارچهء پشمى يا پتو كه به هنگام خوابيدن بر روى خود اندازند ، جامه‌ى بدون آستين و بىآستر كه آن را پوشند و تحريفى از ( الإحْرام ) است . الحَرَامِيّ - آنكه كار حرام كند و در زبان متداول بر دزد اطلاق مىشود . الحَرَّان - [ حرّ ] : آنكه بسيار تشنه باشد . حَرَبَ - - حَرْباً الرجُلَ : اموال آن مرد را به زور گرفت و او را رها كرد . حَرِبَ - - حَرَباً : خشم او شديد شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد ( وَا حَرَباه ) گفت به معناى افسوس و دريغا . حُرِبَ - الرجُلُ مالَه : اموال آن مرد به زور گرفته شد . حَرَّبَ - تَحْرِيباً هُ : او را خشمگين ساخت . الحَرْب - ج حُرُوب : جنگ ؛ « وقَعَتْ بينَهم حربٌ » : ميان آنها جنگ افتاد . اين واژه مؤنث است و گاهى مذكر به كار برده مىشود ؛ « الحَرْبُ الصّاعِقَة » ( ا ع ) : جنگ زمينى كه با نيروى توپ و موشك درگير شوند ؛ « الحربُ الخاطِفة » : مترادف ( الحَربُ الصاعِقَة ) است ؛ « رجلٌ حَرْبٌ » : مرد دلير و جنگجو ؛ « دارُ الحَرْب » : سرزمين دشمنان ؛ « الحَرْب الأَهليَّة » : جنگ داخلى كه ميان مردم يك كشور پديد آيد . الحَرِب - ج حَرْبَى : آنكه بسيار خشمگين است . الحِرْبَاء - ج حَرَابِيّ [ حرب ] ( ح ) : حرباء ، حشرهء آفتاب پَرَست كه هر جاى درخت نشيند به رنگ آن در ميآيد ، اين واژه را در زبان متداول ( حِرْباية ) و ( بِريَحْتى ) گويند . اين واژه فارسى است .