فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

301

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الجَلْجَلَة - مص ، صداى رعد و زنگ . جَلِحَ - - جَلَحاً : موىِ سر او از دو طرف پيشانى ريخته شد ، - الثورُ : گاو بى شاخ شد ، - تِ الأَرْضُ : گياه زمين خورده شد ، - تِ القُرَى : دِژها و ديوارها و بناهاى قريه‌ها از بين رفت . جُلِحَ - تِ الأرضُ : گياه زمين خورده شد ، - تِ الشجَرَةُ : شاخه‌هاى درخت خورده شد . الجَلْحَاء - مؤَنث ( الأَجْلَح ) است ؛ « أَرْضٌ جَلْحاء » : زمين بى درخت ؛ « بَقَرَةٌ جَلْحاء » : روستايى كه دِژ و يا ديوار ندارد ؛ « سطوحٌ جَلْحاء » : پُشتِ بامهايى كه ديوار ندارند ، بامهاى بى ديوار . الجَلَحَة - جاى ريختن موى از دو طرف پيشانى . جَلَخَ - - جَلْخاً الموسى : تيغ را تيز و بُرّان و صيقلى كرد ، - السيلُ الواديَ : سيل دره را پُر از آب كرد و كناره‌هاى دره را شكست ، - هُ بالسَّيف : پاره‌اى از گوشت آن را با شمشير بُريد . جَلَّخَ - تَجْلِيخاً الموسى : مُرادف ( جَلَخَ ) است به معناى تيز كردن تيغ . جَلَدَ - - جَلْداً هُ بالسياط : با تازيانه او را زد ، - الرَّضيعُ الثديَ : كودك هر چه شير در پستان مادرش بود خورد ، - بِهِ الأَرْضَ : او را بر روى زمين افكند ، - هُ على الأَمر : او را با اكراه بر آن كار واداشت . جَلِدَ - - جَلَداً المكان : آن مكان پر از برف و يخ شد . جَلُدَ - - جَلَادَةً و جُلُوداً و جَلَداً و مَجْلَداً الرجُلُ : آن مرد استوار و مُحكم شد . جُلِدَ - المكانُ : آن زمين يخ بست . جَلَّدَ - تَجْلِيداً الكتابَ : كتاب را جلد و صحّافى كرد . الجَلْد - تازيانه زدن ، - ج أَجْلاد ، م جَلْدَة : بسيار نيرومند . الجِلْد - ج أَجْلَاد و جُلُود : پوست روى بدن انسان يا حيوان ، يك پاره پوست يا گونه‌اى چَرم . الجَلَد - مص ، اين واژه لغتى است در ( الجِلْد ) ، نيرو ، سختى ، صلابت ، شكيبائى ، صبر ، تحمل ، زمين سِفت ، آسمان يا گنبد كبود . الجِلْدَة - ج جِلَد : يك قطعه يا نوعى از پوست ؛ « هُمْ مِنْ جِلْدَتِنا » : آنها از ايل و فاميل ما مىباشند . الجِلْدِيّ - نسبت به ( الجِلْد ) است ؛ « الأَمْراضُ الجِلْديَّة » : بيماريهاى پوستى . الجُلْذ - ج مَنَاجِذ من غير لفظها ( ح ) : موش كور كه معروف به ( الخُلْد ) است . جَلَسَ - - جُلُوساً و مَجْلَساً : نشست اين واژه ضد ( قامَ ) است ، - تِ المَحْكَمَةُ : دادگاه جلسه تشكيل داد . جَلَّسَ - تَجْلِيساً هُ : آن چيز را راست و استوار كرد ، او را براى نشستن كمك كرد . الجَلْسَة - ج جَلَسَات : اسم مَرَّة از ( الجُلوس ) است ، مجلس كه معمولا در جَلَسهء شورا يا ساير فراكسيونها تشكيل مىشود ؛ « عَقَدَ جَلْسَةً » : جلسه‌اى تشكيل داد ؛ « جَلْسَةٌ عامَّةٌ » : جلسهء عمومى ، - في اصطلاح المَحاكِم : و در اصطلاح دادگاهها زمانى است كه براى تشكيل هيئت دادرسان و رسيدگى به پرونده‌ها و صدور حكم تعيين مىشود . الجِلْسَة - وضع و چگونگىِ آنكه نشسته باشد . الجُلَسَة - آنكه بسيار نشيند . جَلَطَ - - جَلْطاً : سوگند خورد و دروغ گفت ، السَّيْفَ : شمشير را كشيد ، - الجِلْدَ : پوست را كند ، - الرأْسَ : سر را تراشيد . الجُلْطَة - اندكى شير خشك شده يا خون خشك ، - الدَّمَوِيَّة : لخته‌اى از خون خشك شده كه در يكى از شريانها پديد آيد . جَلَعَ - - جُلُوعاً الرجُلُ ثوبَهُ : جامهء خود را در آورد . جَلِعَ - - - جَلَعاً : لبهاى او كوتاه شد و به هم نرسيد و لثه پيدا شد . الجَلِع - م جَلِعَة : آنكه لبهايش به هم نرسد يا آنكه همواره دندانهايش پيدا باشد . الجَلَعَة - آشكار شدن دندانها به هنگام خنديدن ؛ « فُلانٌ لطيفُ الجَلَعَة » : دندانهاى او به وقت خنديدن به گونه‌اى زيبا نمايان مىشود . الجَلْعَم - مَرد بى حيا ، بى شرم . جَلَفَ - - جَلْفاً هُ : پوست آن را كند ؛ « جَلَفَ الطينَ عَنِ الحَجَرِ » : گِل را از روى سنگ پاك كرد ، - هُ الدَّهْرُ : روزگار مالِ او را گرفت و او را محتاج كرد ، - الظفْرَ : ناخُن را از بيخ كند ، - هُ بالسيف : از گوشت او پاره‌اى با شمشير بُريد . جَلِفَ - - جَلَفاً و جَلَافَةً : جِلف و بد اخلاق شد . جَلَّفَ - تَجْلِيفاً الويلُ أموالَهم : روزگار اموال آنها را از بين بُرد . الجِلْف - ج أَجْلَاف و جُلُوف : مَرد جِلف و بد اخلاق ، بدن بى سَر ، نانِ خشك ، ظرف ، خُم خالى ، احمق ، - مِنَ الغَنَم : گوسفند پوست كنده كه درون شكمش را بيرون كرده و سر و دست و پايش را بُريده باشند . الجِلْفَاط - آنكه درزهاى كشتى را با پارچهء آلوده به قير پُر كند و ببندد . الجِلْفَاط - مترادف ( الجِلفاط ) است . الجُلْفَة - آنچه از پوست و مانند آن كه تراشيده شود . الجَلْفَة - تراشِ قلم . الجِلْفَة - ج جِلَف : پاره‌اى نانِ خشك ، - مِنَ القَلَم : جاى تراشيدنِ قلم تا نوكِ آن . جَلْفَطَ - جَلْفَطَةً السفينةَ : ميانِ درزهاى كشتى و لايهء تخته‌هاى آن را با پارچهء كتان آميختهء با قير و زِفت بست . اين واژه را در زبان متداول ( قَلْفَطَ ) گويند . جَلْفَظَ - جَلْفَظَةً السفينةً : مترادف ( جَلْفَطَها ) است . جَلَقَ - - جَلْقاً القومَ بالمَنْجَنِيق : آن قوم را با منجنيق مورد حمله قرار داد . الجَلْكَى - ( ح ) : گونه‌اى ماهى غُضروفى است بسان ( حنكليس ) اين ماهى خون ندارد