فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

299

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

روى گردان شد . اين واژه ضد ( واصَلَهُ و آنَسَهُ ) است ، - جَنبُهُ عَنِ الفِراش : در بستر خواب آرام نگرفت ، - عَليه كذا : آن چيز بر او گران و سنگين شد ، - الثوبُ : جامه سفت و سخت شد . جَفَّى - تَجْفِيَةً [ جفو ] هُ : او را بيقرار و ناآرام كرد . الجَفَاء - [ جفو ] : مص ، تنفر و روى گردانى ، دورى . الجُفَاف - آنچه را كه خشك كرده باشيم . الجَفَاف - خشكى ، يُبوست . الجُفَال - آنچه را كه سيل به اطراف خود افكند ، كفِ شير ، پشم بسيار . الجَفَّال - مترادف ( الجَافِل ) است . الجُفَالة - من القِدْر : سَرِ جوشِ ديگ يا كفِ غذا كه با مَلاقه آن را بردارند . الجُفَّة - مترادف ( الجَفّ ) است ؛ « جاءَ القومُ جُفَّةً » : همهء آن قوم آمدند . الجَفَّة - مترادف ( الجَفّ ) است . الجِفْت - اين واژه تركى است به معناى جُفت يا دو تا ، تفنگ دولول ، - عِندَ العامَّة : و در زبان متداول به عُصاره و چكيدهء زيتون گفته مىشود . الجِفْتِلِك - اين واژه تركى است به معناى زمين كشاورزى ، خانه‌ها و آلاچيقهاى كشاورزان و زمينهاى اطراف آن . الجَفْجَفَة - صداى جامهء نو . الجَفْر - مص ، - ج جِفَار : چاهِ فراخ ؛ « عِلْمُ الجَفْر » : يا « علمُ الحُروف » : علم جفر ، دانشى است كه پيروانش معتقدند با آن حوادث دنيا را تا پايان جهان درمىيابند . الجُفْرَة - ج جُفَر و جِفَار من الشيء : وسط يا ميان آن چيز ، - مِنَ الأَرْض : جايى فراخ و گِرد از زمين . الجَفِص - اين واژه ضد ( الليِّن ) است ؛ « رَجُلٌ جَفِص » : مَرد خشك و بد قِلِق . اين واژه در زبان متداول رايج است . جَفَّفَ - تَجْفِيفَاً و تَجْفَافاً هُ : آن چيز را خشك كرد ، - الفَرَسَ : بر روى اسب پوشش انداخت . الجَفَفَ - زمين خشك و سِفت و سخت . جَفَلَ - - جَفْلًا الطائر : پرنده را رَمانيد ؛ « جَفَلَ القَنَّاصُ الوَحشَ عَنْ مَراعِيها » : شكارچى جانوران و حيوانات را از چراگاههاى خود رمانيد ، - المَتَاع : متاع را بر روى هم انباشت ، - هُ : او را بر زمين افكند ، - تِ الريحُ السحاب : باد وزيد و ابرها را با خود بُرد ، - البحرُ السمكَ : دريا ماهى را به كنار خود انداخت ، - الطينَ : گِل را زدود ، - - جُفُولًا و جَفْلًا البعيرُ : شتر رميد و گريخت ، - تِ النعَامَةُ : شتر مرغ گريخت ، - تِ الريحُ : باد با سرعت وزيد ، - القومُ : آن قوم با شتاب گريختند . جَفَّلَ - تَجْفِيلًا هُ : او را ترسانيد و رمانيد ، - الطينَ : گِل را زُدود و پاك كرد . الجَفْل - مص ، - ج جفول : ابرى كه باران خود را ريخت و سپس روانه شد ، شتر مرغ كه از هر چيزى مىرمَد . الجَفَلَى - دعوت عمومى مردم براى صرفِ غذا ، بدون ويژه‌گى ؛ « دُعي فلانٌ في النقَرَى لا في الجَفَلَى » : فلانى دعوت خصوصى شد نه دعوت عمومى . الجُفْلَة - تكَّه‌ى پشم الجَفْلَة - من الشجر : درختى كه بسيار برگ داشته باشد . جَفَنَ - - جَفْناً نفسَهُ : خود را از كارهاى زشت بازداشت ، - الكَرْمُ : درخت انگور ريشه دار شد ، - الناقَةَ : ماده شتر را ذبح كرد و گوشت آن را پخت و در كاسه‌ها خورانيد . الجَفْن - ج أَجْفَان و جُفُون و أَجْفُن ( ع ا ) : پلكِ چشم ، غلافِ شمشير ، ريشه و شاخه‌هاى درخت انگور . الجَفْنَة - ج جِفَن و جِفَان و جَفَنَات : واحد ( الجَفن ) است براى بيخِ شاخهء انگور ، خمره ، كاسه يا قابلمه ، چاه كوچك . الجَفْوَة - [ جفو ] : بد رفتارى و خشونت در معاشرت . الجِفْوَة - [ جفو ] : مترادف ( الجَفْوَة ) است . الجَفُول - ج جُفْل من الرياح : بادهاى تند كه با خود ابرها را راه بَرَد . الجَفِيف - [ جفّ ] : مترادفِ ( الجافَ ) است ، گياه خشكيده . جَلَّ - - جَلَالًا و جَلَالَةً : در حجم بزرگ شد ، سالمند شد ، ضد ( حَقُرَ ) و ( دَقَّ ) است ، « جَلَّ فلانٌ في عيني » : فلانى در چشم من بزرگ شد ، - عَنْ كذا : از چيزى منزّه شد و پاك شد ، - عَنِ الحَصْر : آن چيز بى شمار شد ، - - جُلْولًا و جلاًّ : از شهر خود به سوى شهر ديگرى روانه شد ، - جَلاًّ الفَرَس : پُشتِ اسب را پوشش انداخت ، - جَلاًّ و جَلَّةً الشيءَ : بيشتر آن چيز را گرفت . الجُلّ - ج جِلَال و أَجْلال : پوشش كه بر روى ستور اندازند ، جُل ، كُلُفت ؛ « جُلُّ الشّيءِ » : بيشترين هر چيزى ؛ « جُلُّ ما في الأَمر أَنَّ » : مهمترين مسئله در آن كار آن است كه ؛ « جُلُّ البيتِ » : زمينِ خانه كه داراى حدود مشخص باشد . الجَلّ - مرد بزرگوار ، - ج جِلَال و أَجْلَال : پوشش ستور ، - جُلُول : بادبانِ كشتى ، - ج الجَلَالي مِنَ الأَرض : زمينى كه به دور آن ديوار كشيده و حدود مشخصى داشته باشد . الجِلّ - مترادف ( الجَليل ) است ؛ « رَجُلٌ جِلٌّ » : مَردِ پير و سالمند . اين واژه ضد ( الدقّ ) است ؛ « مالهُ دِق وَلا جِلٌّ » : هيچ چيزى ندارد ، - مِنَ المتاع : فرشها و پتوها و رواندازها و جُز آن . جَلَا - - - جَلَاءً [ جلو ] : آشكار و نمايان شد ، - الشيءُ : آن چيز بالا رفت يا بلند شد ، - الرَّجُلَ عَنْ بَلَدِهِ : آن مَرد را از شهر خود بيرون كرد ، - عَنْ بَلَدِهِ و مِنهُ : از شهر خود خارج شد ، - الجِيشُ عَنِ الأَراضي : ارتش زمينهاى اشغالى را رها كرد ، - جَلْواً وَجَلَاءً الأَمْرَ : آن امر را روشن كرد و توضيح داد ، - السَّيْفَ : شمشير را تيز كرد ، البَصَرَ بالكُحْلِ : چشم را سُرمه كشيد ، - النحلَ : زنبوران را با دود بيرون كرد تا عسل چيند ، - الزوجُ عروسَهُ هديَّةً : داماد به هنگام زفاف به عروس