فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

282

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

كه معمولا پس از شكوفه در آوردن بدست مىآيد . الثَّمْراء - من الشجر : درخت ميوه‌دار ؛ « ارْضٌ ثَمْراء » : سرزمين پُر از ميوه . الثَّمْرَة - واحد ( الثَّمَر ) است ، نسل يا فرزند كه به ميوهء درخت تشبيه كنند ؛ « ثَمْرَةُ السَّوْطِ » : گِرِه نوكِ تازيانه است كه بسانِ ميوه آويخته مىباشد ؛ « ثَمْرَةُ اللِّسانِ » : گوشهء زبان ؛ « ثَمْرَةُ القَلب » : مهر و محبت . الثَّمَرة - واحد ( الثَّمَر ) است . ثَمِلَ - - ثَمَلًا : شراب در او اثر كرد ، مست شد . ثَمَّلَ - تَثْمِيلًا اللبنَ : دوغ را تكان داد تا از آن كره بسازد . الثَّمِل - آنكه شراب در او اثر كرده باشد ، مَست . الثُّمَلَة - ج ثُمَل : مترادف ( الثَّمَلَة ) است . الثَّمَلَة - ج ثُمُول : آنچه كه در تهِ ظرف يا حوض از آب و جُز آن باقى مىماند ، ته مانده . ثَمَنَ - - ثَمْناً الشيءَ : بهاى آن چيز را گرفت ، - الرَّجلَ : ( 8 / 1 ) يك هشتم اموال آن مرد را گرفت ، - القَومَ : هشتمين نفر آن قوم بود . ثَمَنَ - - ثَمَانَةً الشيءُ : آن چيز گران بها و پُر ارزش شد . ثَمَّنَ - تَثْمِيناً الشيءَ : آن چيز را به هشت رُكن درآورد ، براى آن چيز ارزشى تخمين زد ، نرخ گذارى كرد ؛ لا يُثَمَّن « : پُر ارزش است ، ارزش آن را نمىتوان تعيين كرد ، گران بها . الثُّمْن - ج أَثْمَان : يك قسمت از 8 قسمت چيزى . الثُّمُن - ج أَثْمَان : مترادف ( الثُّمْن ) است . الثَّمَن - ج أَثْمَان و أَثْمِنَة و أَثْمُن : پولِ كالاى فروخته شده ، نِرخ ، قيمت ؛ « بِأَىِّ ثَمَنِ » : به هر قيمت كه باشد ، در هر قيمتى ، هر چه كه بايد كرد ؛ « الثَّمَنُ الأَصْلي » : قيمت اصلى يا قيمت توليد ؛ « الثَّمَنُ الأَساسيّ » : نرخِ اسمى يا اعتبارى . الثَّمِيل - ماستِ تُرش . الثَّمِيلَة - ج ثَمِيل و ثَمَائِل : مترادف ( الثَّمَلَةْ ) است . الثَّمِين - يك قسمت از هشت قسمت چيزى ، چيز نفيس ، كمياب ، پُر ارزش ، ارزشمند . ثَنَى - ثَنْياً [ ثني ] الشيءَ : آن چيز را تا يا دولا كرد ، آن چيز را جمع آورى كرد ، - صَدْرَهُ : دشمنى را در سينهء خود پنهان كرد ، - زيداً : زيد را از نيازمندى كه داشت بازداشت ، پس از زيد بود ؛ « هذا واحدٌ فاثْنِهِ » : اين يكى است و تو دوّمى آن باش ، - عِنانَ فرسهِ : عنان اسب خود را كشيد و بر دشمن تاخت . ثَنَّى - تَثْنِيَةً [ ثني ] الشيءَ : آن چيز را دو قسمت كرد ، آن كار را دوباره كرد ، - بالأَمرِ : آن كار را انجام داد و سپس كارى ديگر بر آن افزود ، - الكلِمةَ : كلمهء مفرد را با علامت تثنيه مثنى كرد ، - الحرفَ : بر روى . آن حرف دو نقطه نهاد . الثِّنَى - ج ثِنْيَة : كارى كه دو بار انجام شود ، آنكه در مِهترى و بزرگى پس از مِهتر و در مرتبهء دوّم باشد . الثَّنَاء - ج أَثْنِيَة [ ثني ] : ستايش كردن . ثُنَاءَ : [ ثني ] : مترادف ( اثْنَين اثْنَين ) است به معناى دو تا دو تا . اين واژه ممنوع از صرف است و در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود ؛ « أتوا ثُنَاءَ » : دو نفر دو نفر آمدند . الثَّنَاء - [ ثني ] : ريسمان كه با آن پاىِ شتر و مانند آن را بندند . الثُّنَائيّ - [ ثني ] من الألفاظ : كلمهء دو حرفى ؛ « حِلْفٌ ثُنائىٌّ » : پيمان ميان دو دولت . الثَّنَايَا - [ ثني ] : جمع ( الثّنِيَّة ) است ؛ « في ثَنَايا » : در خلال ، در ميان ؛ « في ثَنَايَا نَفسِه » : در اعماق قلب او ؛ « في ثَنَايَا الكُتُبِ » : در ميان كتابها ؛ « بين ثَنَايا » : در باطِن ، در خلال . الثُّنَّة - [ ثنّ ] : موهاى پُشتِ پاى اسب . الثُنْدُؤَة - ج ثَنادِئ ( ع ا ) مترادف ( الثَّنْدُوَة ) است . الثَّنْدُوَة - ج ثَنَادٍ ( ع ا ) : پستان مَرد . الثَّنْوَى - [ ثني ] : آنچه را كه استثناء كنند ، چيزى كه از چيزى ديگر استثناء شود . الثَّنْي - ج أَثْنَاء من الثوب : تاه جامه ؛ « أَرْسَلْتُهُ ثِني كِتَابي » : آن را پيوست كتاب يا نامه‌ام فرستادم ، - من الحيَّة : خميدگى مار هنگامى كه دولا مىشود ، - مِنَ الوادي : گردنهء درّه ، - مِنَ الليل : ساعت يا پاسى از شب ؛ « ثِنياً بعد ثِنْىٍ » : همواره ، پيوسته ، از وقتى به وقتى . الثَّنِيّ - ج ثِنَاء و ثُنْيَان : آنكه دندانهاى پيشين او ريخته شده باشد . الثُّنْيا - مترادف ( الثُّنْوَى ) است . الثُّنْيان - آنكه در مقام دوم پس از رئيس و مهتر يا آقا باشد . الثَّنِيَّة - ج ثَنَايَا [ ثني ] : دندانهاى جلوى دهان كه دو عدد آن در فكِّ بالا و دو عدد در فكِّ پائين است ، استثناء ، « حَلَفَ يميناً ليس فيها ثَنيَّةٌ » : سوگندى خورد كه استثناء ندارد ، راه سخت و دشوار ؛ « فُلانٌ طَلَّاعُ الثَّنايا » : فلانى بر كارهاى سخت و دشوار دست مىزند ؛ « الثَّنَايا » : اين واژه را در موضع خود بيابيد . ثَوَى - - ثَوَاءً و ثُوِيّاً [ ثوي ] بالمكان و فيه و بهِ : در آن مكان اقامت كرد ، - الرجُلُ : آن مَرد مُرد . الثَّوَاب - [ ثوب ] : پاداش نيكو بر كارها و گاهى به معناى كيفر نيز مىآيد ، عسل ، - ( ح ) : زنبور عسل . الثَّوَّاب - [ ثوب ] : پيراهن فروش ، دارندهء پيراهن و جامه . الثَّوَابِت - من النجوم ، واحدتها ثابِتة ( فك ) : ستاره‌هاى ثابت در آسمان بر خلاف ستاره‌هاى سيّار . ثَوَّبَ - تَثْوِيباً [ ثوب ] الرجلُ : آن مَرد پس از رفتن بازگشت ، - هُ مِن كذَا : او را به خاطر كارى پاداش داد ، - الدَّاعي : دعوت كننده پيراهن خود را از دور تكان داد تا ديده شود . الثَّوْب - [ ثوب ] : مص ، - ج ثِيَاب و أَثْواب و أَثُوب : پيراهن يا جامه و لباس . الثُوَّة - ج ثُوًى [ ثوي ] : اثاث خانه ، علامتى كه در خيابان و يا راه قرار دهند تا مورد