فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

246

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

سپس آن را دوشيد - ، - الفَصِيلُ : بچه‌ى شتر شير خورد ، - مالَه : دارائى خود را با فاصله و بتدريج انفاق كرد . تَفَوَّهَ - تَفَوُّهاً [ فوه ] بكذا : به آن چيز سخن گفت ، - المكانَ : به دهانه‌ى آنجا رسيد . تَفَيَّأَ - تَفَيُّؤاً [ فيأ ] الظلُّ : سايه جابجا شد ، - الشَّجَرَةَ و فى الشَّجَرَةِ : از سايه‌ى آن درخت استفاده كرد ، - فلانٌ : فلانى سايه گرفت ، - الأَخْبارَ : بدنبال اخبار شد . تَفَيَّضَ - تَفَيُّضاً [ فيض ] الجفنُ : پلكهاى چشم اشك فرو ريختند . تَفَيَّلَ - تَفَيُّلًا [ فيل ] رأيُهُ : رأى و انديشه‌ى او سست شد ، - الرجُلُ : آن مرد فربه شد ، - النَّبَاتُ : گياه شكوفه داد ، - الشَّبَابُ : جوانى افزون شد . تَفَيْهَقَ - تَفَيْهُقاً [ فيهق ] في الكلام : سخن را بدرازا گفت ، - فى مِشْيَتهِ : در راه رفتن ناز و تبختر كرد ، - عليهِ بكذا : با آن چيز بر او برترى و بزرگى يافت . تَقَى - يَتْقِي تُقًى و تِقَاءً و تَقِيَّةً [ وقي ] : پرهيزگارى كرد . تَقَابَضَ - تَقَابُضاً [ قبض ] المُتبايعانِ : فروشنده بها و مشترى كالا را قبض كردند . تَقَابَلَ - تَقَابُلًا [ قبل ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم روبرو شدند . التُّقَاة - ج تُقًى [ وقي ] : مترادف ( التَّقوى ) است به معناى پرهيزگارى . تَقَاتَرَ - تَقَاتُراً [ قتر ] القومُ : آن قوم يكديگر را فريفتند . تَقَاتَلَ - تَقَاتُلًا [ قتل ] القومُ : آن قوم با هم جنگيدند و بعضى از انها بعضى ديگر را كشتند . تَقَادَرَ - تَقَادُراً [ قدر ] الرجُلانِ : هر يك از آن دو مرد خواهان برابرى با يكديگر شدند . تَقَادَمَ - تَقَادُماً [ قدم ] : قديمى و كهنه شد ؛ « تَقَادَمَ العَهْدُ او الزَّمَنُ » : عهد يا زمان قديمى و دراز شد . تَقَاذَفَ - تَقَاذُفاً [ قذف ] الماءُ أو الفرسُ : آب يا اسب با شتاب روان شدند ، - القومُ : آن قوم به يكديگر دشنام دادند ، - القومُ بالحِجارة : آن قوم بر يكديگر سنگ انداختند ، - تْ بِه الأَمْواجُ : موجها آن چيز را به سوى هم انداختند . تَقَارَّ - تَقَارّاً [ قرّ ] في المكان : در آن مكان ماند و اقامت كرد . تَقَارَبَ - تَقَارُباً [ قرب ] هُ : آن چيز به او نزديك شد ، - الرجُلانِ : آن دو مرد بهم نزديك شدند . اين واژه ضد ( تَبَاعَدَ ) است ، - الزَّرْعُ : زمان برداشت كشت نزديك شد . تَقَارَشَ - تَقَارُشاً [ قرش ] تِ الرماحُ : نيزه‌ها در جنگ بهم خوردند . تَقَارَصَ - تَقَارُصاً [ قرص ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را نيشگون گرفتند . تَقَارَضَ - تَقَارُضاً [ قرض ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را پاداش نيك يا جزاى بد دادند ، - الرَّجُلانِ الثَّنَاءَ : آن دو مرد يكديگر را ستايش كردند ، - الرّجُلانِ الشعْرَ : آن دو مرد براى هم شعر سرودند يا خواندند . تَقَارَظَ - تَقَارُظاً [ قرظ ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را ستودند . تَقَارَعَ - تَقَارُعاً [ قرع ] القومُ : آن قوم ميان خود قرعه زدند ، بعضى از آنها بعضى ديگر را زدند ، - القومُ بِالرِّمَاح : آن قوم با نيزه‌ها يكديگر را زدند . تَقَادَحَ - تَقَادُحاً [ قدح ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را طعنه زدند يا با هم مناظره كردند . تَقَارَنَ - تَقَارُناً [ قرن ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم دوستى و رفاقت كردند . تَقَاسَمَ - تَقَاسُماً [ قسم ] القومُ المالَ : هر يك از آن قوم سهم خود را از آن مال گرفتند ، - القَومُ : آن قوم براى هم سوگند خوردند . تَقَاصَّ - تَقَاصّاً [ قصّ ] القومُ : آن قوم در حسابرسى يا جز آن از هم قصاص گرفتند . تَقَاصَرَ - تَقَاصُراً [ قصر ] الرجُلُ : آن مرد اظهار كوتاهى كرد ، - الظِّللُّ : سايه نزديك و كوتاه شد ، - تْ نَفْسُهُ : كوچك و حقير شد ، - عن الأَمرِ : در آن كار با توانائى كه داشت كوتاهى كرد . تَقَاصَفَ - تَقَاصُفاً [ قصف ] القومُ : آن قوم گردهم آمدند و افزون شدند . تَقَاضَى - تَقَاضِياً [ قضي ] هُ الديْنَ و غيرَهُ و بالديْنِ : وام را از او مطالبه و دريافت كرد . تَقَاطَرَ - تَقَاطُراً [ قطر ] القومُ : آن قوم آمدند يا پىدرپى و گروه گروه آمدند ، - المَاءُ : آب قطره قطره چكيد و روان شد ، - الرجُلانِ : آن دو مرد در كنار يكديگر قرار گرفتند . تَقَاطَعَ - تَقَاطُعاً [ قطع ] الشيءُ : بعضى از آن چيز از بعضى ديگر جدا شد ، - الرجُلان : آن دو مرد از يكديگر جدا شدند . اين واژه ضدّ ( تَوَاصَلَ ) است . التَّقَاطِيع - [ قطع ] : جمع ( التقْطِيْع ) است ؛ « تَقَاطِيعُ الوَجْهِ » : خطهائى كه در چهره پديد مىآيد . تَقَاعَدَ - تَقَاعُداً [ قعد ] بهِ فلانٌ : حق را به او نداد ، - فلانٌ فى الاصْطِلاح : و در اصطلاح به معناى از شغل خود بازنشسته شد مىباشد . التَّقَاعُد - [ قعد ] : مص بازنشستگى ؛ « مَعَاشُ التَّقَاعُد » : حقوق بازنشستگى ؛ « احِيلَ الى التَّقَاعُد » : بازنشسته شد . تَقَاعَسَ - تَقَاعُساً [ قعس ] : سينه‌ى خود را بيرون داد ، - فُلانٌ : آن مرد داراى قوز سينه و سخت شد ، - العِزُّ : عزت پايدار و استوار شد ، - عن الأمر : از آن كار عقب افتاد ، - الفرسُ و غيرُهُ : اسب و جز آن رام نشد . تَقَافَى - تَقَافِياً [ قفو ] الرجُلَ : بر آن مرد تهمت و افترا زد ، - القومُ : آن قوم يكديگر را تهمت زدند . تَقَافَزَ - تَقَافُزاً [ قفز ] القومُ : آن قوم بر يكديگر يورش بردند . تَقَافَصَ - تَقَافُصاً [ قفص ] : آن چيز درهم و درآميخته شد . تَقَالَى - تَقَالِياً [ قلو ] الرجُلانِ : آن قوم با هم كينه‌توزى كردند . التَّقَالِيد - [ قلد ] عند المسيحيّين : مفهوم اين واژه در نزد مسيحيان عبارت است از عقايد يا امور عبادت كه از گذشتگان بعنوان