فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
238
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كار را متداول و بطور متناوب درآوردند ، - الرَّجُلانِ على الرَّاحِلَة : آن دو مرد بطور متناوب بر ستور سوار شدند ، - القومُ على فلانٍ بالضَّربِ : آن قوم در زدن فلانى با هم معاونت كردند . تَعَاقَدَ - تَعَاقُداً [ عقد ] القومُ : آن قوم با هم پيمان بستند . تَعَاقَرَ - تَعَاقُراً [ عقر ] الرَّاعِيَان : آن دو شتربان در پي كردن شتران با هم رقابت كردند . تَعَاقَلَ - تَعَاقُلًا [ عقل ] : خود را خردمند جلوه داد در حالى كه بى خرد بود ، - القومُ دَمَ القَتيل : آن قوم در پرداخت خونبهاى كشته با هم شركت كردند . تَعَاكَرَ - تَعَاكُراً [ عكر ] القومُ في الحرب : آن قوم در جنگ با هم گلاويز شدند و درآميختند . تَعَاكَسَ - تَعَاكُساً [ عكس ] : آن چيز منقلب شد ، سروته شد ، زير و رو شد . تَعَاكَظَ - تَعَاكُظاً [ عكظ ] القومُ : آن قوم با هم نزاع و مجادله كردند . تَعَالَ - [ علو ] : فعل امر است به معناى ( بيا ) . تَعَالَى - تَعَالِياً [ علو ] : بلند مرتبه شد ، بالا رفت . تَعَالَجَ - تَعَالُجاً [ علج ] : به معالجه و درمان پرداخت ، - القومُ : آن قوم با هم نبرد كردند . تَعَالَمَ - تَعَالُماً [ علم ] القومُ الشيءَ : آن قوم بر آن چيز آگاه شدند . تَعَامَى - تَعَامِياً [ عمى ] : خود را كور وانمود كرد . تَعَامَشَ - تَعَامُشاً [ عمش ] عن الشيءِ : از آن چيز غفلت ورزيد . تَعَامَلَ - تَعَامُلًا [ عمل ] القومُ : آن قوم با هم داد و ستد كردند . تَعَامَهَ - تَعَامُهاً [ عمه ] : سرگشته و سرگردان شد . تَعَانَدَ - تَعَانُداً [ عند ] القومُ : برخى از آن قوم با برخى ديگر عناد كردند . تَعَانَقَ - تَعَانُقاً [ عنق ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را در آغوش گرفتند و معانقه كردند . تَعَاهَدَ - تَعَاهُداً [ عهد ] القومُ : آن قوم با هم پيمان بستند ، - الشيءَ : آن چيز را تعهد كرد ، - املاكَهُ : بر املاك خود سركشى و مواظبت كرد . تَعَاوَدَ - تَعَاوُداً [ عود ] القومُ في الحرب : هر يك از افراد آن قوم به گروه خود پيوستند . تَعَاوَرَ - تَعَاوُراً [ عور ] القومُ الشيءَ : آن قوم آن چيز را داد و ستد نمودند . تَعَاوَنَ - تَعَاوُناً [ عون ] القومُ : برخى از آن قوم به برخى ديگر كمك و يارى كردند . التَّعَاوُنِيَّة - [ عون ] : فروشگاه تعاونى ويژهى شركاء و سهامداران خود . تَعَايَا - تَعَايِياً [ عيّ ] هُ و عليهِ الأمرُ : او را ناتوان كرد ، - بالأمرِ : آن كار را استوار نساخت . تَعَايَبَ - تَعَايُباً [ عيب ] القومُ : آن قوم بر يكديگر عيب گرفتند . تَعَايَرَ - تَعَايُراً [ عير ] القومُ : آن قوم از يكديگر عيبجوئى كردند ، برخى از آنها بر برخى ديگر عيب گرفتند . تَعَايَشَ - تَعَايُشاً [ عيش ] القومُ بالأُلفة و المودَّة : آن قوم با مهر و محبت با هم زندگى كردند . التَّعَايُش - [ عيش ] : مص ، همزيستى مشترك مردم بدون در نظر گرفتن دين و مذهب ؛ « التَّعَايش السِّلْمِيّ » : زندگى و همزيستى مسالمت آميز در ميان دولتها كه داراى نظامهاى سياسى و مخالف با يكديگرند . تَعِبَ - - تَعَباً : خسته شد . اين واژه ضد ( اسْتَرَاحَ ) است ، درمانده و رنجور شد ، - فى كذا : در آن چيز كوشش كرد . التَّعَب - ج أَتْعَاب : خستگى . اين واژه ضد ( الرَّاحَة ) است . التَّعِب - خسته و درمانده . تَعَبَّى - تَعَبِّياً [ عبي ] : آماده شد . التَّعْبِئَة - [ عبأ ] : مص ، ( اع ) : بسيج عمومى ، آماده كردن قواى نظامى براى جنگ . تَعَبَّبَ - تَعَبُّباً [ عبّ ] النبيذَ : در نوشيدن اصرار ورزيد و زياده روى كرد . تَعَبَّدَ - تَعَبُّداً [ عبد ] : عبادت و بندگى كرد ، - هُ : او را به فرمانبردارى دعوت كرد ، او را به بندگى گرفت ، مانند برده با او رفتار كرد . التَّعْبِيدة - [ عبد ] : فرمانبردارى ، اطاعت ، بندگى . التَّعْبِير - ج تَعْبِيرَات [ عبر ] : مص ، - ج تعابير : لفظ و عبارت كلامى ؛ « بِتَعْبِيرٍ آخر » : به عبارت ديگرى « ان صَحَّ التَّعْبِير » : اگر گفته صحيح باشد يا جايز باشد . تَعَتَّبَ - تَعَتُّباً [ عتب ] القومُ : آن قوم خشم خود را نكوهيدند ، - بابَ فلانٍ : بر آستانهى درب فلانى پاى نهاد ، ملازم آستانهى درب او شد . تَعْتَعَ - تَعْتَعَةً [ تعتع ] : بر اثر گرفتگى زبان سخن خود را تكرار كرد ، - ه در سخن گفتن زبانش گرفت و به سختى بيان كرد . تَعَتَّهَ - تَعَتُّهاً [ عته ] : ديوانه شد ، خود را بنادانى زد ، - عنهُ : خود را از او ناشناس گرفت . تَعَثَّرَ - تَعَثُّراً [ عثر ] الرجُلُ و الفرس و الجَدُّ : آن مرد يا اسب يا بخت دچار سختى و مانع شد ، - لسانُهُ : زبان او بهنگام سخن گرفت . تَعَجَّبَ - تَعَجُّباً [ عجب ] منهُ : از او در شگفت شد . التَّعَجُّبَ - [ عجب ] : شگفتى ، تعجب ، انفعال نفس از آنچه سبب آن پنهان باشد ، ديدن چيزى شگفتآور . تَعَجْرَفَ - تَعَجْرُفاً [ عجرفٍ ] : تكبر كرد ، ستم و جنايت كرد . تَعَجَّزَ - تَعَجُّزاً [ عجز ] : ادعاى ناتوانى كرد ، البعيرُ : بر عقب شتر سوار شد . تَعَجَّلَ - تَعَجُّلًا [ عجل ] في الأمر : در آن كار شتاب كرد ، - الأمرَ : آن كار را با تكلف و شتاب انجام داد ، - هُ الجوابَ : از او پاسخ سريع خواست . تَعَجَّنَ - تَعَجُّناً [ عجن ] الشيءُ : آن چيز خمير شد . تَعَدَّى - تَعَدِّياً [ عدو ] الشيءَ : از آن چيز گذشت ، - الشيء الى آخر : از آن چيز به چيز ديگرى روى آورد ، - عليهِ : بر او ستم كرد ،