فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
235
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
برابر شد . تَضَاغَى - تَضَاغِياً [ ضغو ] : آن مرد از فرط گرسنگى يا از سختىِ زدن فرياد كشيد . تَضَاغَطَ - تَضَاغُطاً [ ضغط ] القومُ : آن قوم انبوه شدند و بر هم تنگ آوردند . تَضَاغَنَ - تَضَاغُناً [ ضغن ] القومُ : آن قوم بهم كينه ورزيدند و دشمنى را با دشمنى مقابلهى به مثل كردند . تَضَافَرَ - تَضَافُراً [ ضفر ] القومُ على الأمر : آن قوم بر آن كار بهم يارى و كمك كردند . تَضَالَّ - تَضَالًا [ ضلّ ] : آن مرد تظاهر به گمراهى كرد . تَضَامَّ - تَضَامّاً [ ضمّ ] القومُ : آن قوم بهم پيوستند . تَضَامَنَ - تَضَامُناً [ ضمن ] الغرماءُ : بدهكاران در برابر وام دهنده يكديگر را ضمانت كردند ، - القومُ على امرٍ : آن قوم بر سر كارى با هم متفق شدند . تَضَايَقَ - تَضَايُقاً [ ضيق ] : تنگ شد . اين واژه ضد ( اتَّسَعَ ) است ، - القومُ : آن قوم از نظر اخلاقى و يا محل سكونت با هم سازگار نشدند ، - الأمرُ بهِ او عليهِ : آن كار بر او تنگ آمد . تَضَبَّبَ - تَضَبُّباً [ ضبّ ] الصبيُّ : كودك رو به فربهى رفت . تَضَجَّرَ - تَضَجُّراً [ ضجر ] منهُ و بهِ : مترادف ( ضَجِرَ ) است به معناى از او خسته و زده شد . تَضَجَّعَ - تَضَجُّعاً [ ضجع ] في الأمر : در آن كار كوتاهى كرد و اقدامى ننمود . تَضَحَّى - تَضَحِّياً [ ضحو ] : در چاشت غذا خورد ، بهنگام چاشت خوابيد ، در آفتاب قرار گرفت . تَضَحْضَح - تَضَحْضُحاً [ ضحضح ] السرابُ : سراب حركت كرد ، - الأمرُ : آن كار آشكار شد . تَضَحَّكَ - تَضَحُّكاً [ ضحك ] : مترادف ( ضَحِكَ ) است به معناى خنديد . التَّضَخُّم - [ ضخم ] : افزايش بسيار در وزن يا حجم ، النَّقْدِيّ : تورّم پول و زيادهروى در چاپ اسكناس كه باعث گرانى نرخها شود . تَضَرَّبَ - تَضَرُّباً [ ضرب ] الشيءُ : آن چيز تكان خورد و درهم آميخت . تَضَرَّجَ - تَضَرُّجاً [ ضرج ] : آن چيز شكافته شد ، - الزَّهْرُ : شكوفه باز شد ، - الشيءُ : آن چيز آلوده شد ، - الخَدُّ : گونه سرخ شد ، - تِ المرأةُ : آن زن آرايش كرد . تَضَرَّرَ - تَضَرُّراً [ ضرّ ] : زيان كرد ؛ زيان به او رسيد . تَضَرَّعَ - تَضَرُّعاً [ ضرع ] : با ترس به او نزديك شد ، خوار و زبون شد ، - الى اللَّهِ : بدرگاه خدا نيايش كرد و از او حاجت خواست . تَضَرْغَمَ - تَضَرْغُماً [ ضرغم ] : بسان شير آن كار را انجام داد . تَضَرَّمَ - تَضَرُّماً [ ضرم ] تِ النارُ : آتش شعلهور شد ، الرّجُلُ عليه : آن مرد بر او سخت خشمگين شد . التَّضْرِيس - ج تَضَارِيس [ ضرس ] : نازك شدن لبهى ياقوت يا مرواريد يا چوب بسان دندان ؛ « فى الْيَاقُوتَة تَضْرِيس » : در آن دانهى ياقوت دندانهاى موجود است . تَضَعْضَعَ - تَضَعْضُعاً [ ضعضع ] : فروتن شد ، خوار شد ؛ « تَضَعْضَعَ بهِ الدَّهْرُ » : زمانه او را خوار و زبون كرد ، به علت بيمارى يا اندوه لاغر و ناتوان شد ، - مالُهُ : دارائى او كم شد . تَضَعَّفَ - تَضَعُّفاً [ ضعف ] هُ : او را ناتوان يافت يا ناتوان شمرد . تَضَلَّعَ - تَضَلُّعاً [ ضلع ] : از خوردنى و نوشيدنى سير و پر شد ؛ « تَضَلَّعَ من العلومِ » : از دانشهاى مختلف بهرهمند و پُر شد . تَضَمَّخَ - تَضَمُّخاً [ ضمخ ] بالطِّيب : به خود عطر زد . تَضَمَّدَ - تَضَمُّداً [ ضمد ] الجرحُ : زخم پانسمان شد . اين واژه مطاوع ( ضَمَّدَ ) است . تَضَمَّرَ - تَضَمُّراً [ ضمر ] وجهُهُ : پوست روى او پرچين و چروك شد . تَضَمَّنَ - تَضَمُّناً [ ضمن ] الشيءَ : شامل بر آن چيز شد ، - الشيءَ عَنِّى : آن چيز را از من به التزام و ضمانت گرفت . تَضَنَّى - تَضَنِّياً [ ضنو ] : خود را به بيمارى زد . تَضَوَّأَ - تَضَوُّؤاً [ ضوأ ] : در تاريكى ايستاد تا آنها را كه در روشنائى مىباشند به بيند ، - هُ : خود را كنار كشيد تا وي را با نور چراغى كه در دست دارد به بينند . تَضَوَّرَ - تَضَوُّراً [ ضور ] : از سختى درد يا گرسنگى به خود پيچيد ، - الذّئبُ و نحوُهُ : گرگ و مانند آن از گرسنگى زوزه كشيد . تَضَوَّعَ - تَضَوُّعاً [ ضوع ] المسكُ : بوى مشك پخش و پراكنده شد ، - الفَرخُ : جوجه بالهاى خود را گسترد تا مادرش به آن غذا بدهد . تَضَيَّعَ - تَضَيُّعاً [ ضيع ] المسكُ : بوى مشك پراكنده و پخش شد . تَضَيّفَ - تَضَيُّفاً [ ضيف ] هُ : از او خواست تا مهمانش شود ، بعنوان ميهمان بر او وارد شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد كج شد ، - تِ الشمسُ : خورشيدى رو به غروب رفت . تَضَيَّقَ - تَضَيُّقاً [ ضيق ] : تنگ شد . اين واژه ضد ( اتَّسَعَ ) است . تَطَابَقَ - تَطَابُقاً [ طبق ] القومُ : آن قوم با هم متفق شدند . تَطَارَحَ - تَطَارُحاً [ طرح ] القومُ الكلامَ أو الغناءَ : آن قوم با هم سخن گفتند و نغمه سرودند . تَطَارَدَ - تَطَارُداً [ طرد ] القومُ : آن قوم بر يكديگر تاختند . تَطَارَشَ - تَطُارُشاً [ طرش ] : آن مرد خود را به كرى زد . تَطَارَقَ - تَطَارُقاً [ طرق ] الشيءُ : آن چيز پياپى شد ، - تِ الإبلُ : شتران بدنبال يكديگر به راه افتادند . تَطَاعَنَ - تَطَاعُناً [ طعن ] القومُ : آن قوم يكديگر را با نيزه زدند . تَطَاغَى - تَطَاغِياً [ طغو ] الموجُ : موج آب بلند شد و به جوش و خروش افتاد .