فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
232
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
ريخت . تَشَمَّتَ - تَشَمُّتاً [ شمت ] القومُ : آن قوم دست خالى و بدون غنيمت بازگشتند . تَشَمَّخَ - تَشَمُّخاً [ شمخ ] بأنفه : تكبر كرد . تَشَمَّرَ - تَشَمُّراً [ شمر ] : آن مرد با شتاب رفت ، - للأمرِ : آن چيز را خواست و آمادهى آن شد . تَشَمَّسَ - تَشَمُّساً [ شمس ] : آفتاب گرفت ، در آفتاب نشست ، در آفتاب ايستاد . تَشَمْعَلَ - تَشَمْعُلًا [ شمعل ] القومُ : آن قوم پراكنده و پخش شدند . تَشَمَّلَ - تَشَمُّلًا [ شمل ] بالشمْلة : خود را در چادر پيچيد . تَشَمَّمَ - تَشَمُّماً [ شمّ ] هُ : آن را آهسته بوئيد . تَشَنَّجَ - تَشَنُّجاً [ شنج ] الجلدُ : پوست مُتشَنّج و درهم كشيده شد . التَّشَنُّج - [ شنج ] : مص ، - ( طب ) : انقباض عضله و تشنج آن . تَشَنَّعَ - تَشَنُّعاً [ شنع ] القومُ : امر آن قوم به علت اختلاف آراء كه با هم داشتند زشت و قبيح شد ، - الثَوبُ : جامه كهنه شد ، - الرجُلُ : آن مرد به كارى زشت اهتمام ورزيد ، در راه رفتن كوشيد ، - للأمر : براى آن كار آماده شد ، - السلاحَ : اسلحه در بر كرد ، - الفرسَ : بر روى اسب سوار شد ، - الغارةَ : به غارت و چپاول پرداخت . تَشَنَّفَ - تَشَنُّفاً [ شنف ] تِ الجاريةُ : آن زن گوشواره گرفت و به گوش خود آويخت . تَشَنَّنَ - تَشَنُّناً [ شنّ ] الجلدُ : پوست خشك و ترنجيده شد ، - جلدُ الإنسانِ : پوست بدن انسان بهنگام پيرى چروكيده شد ، - السِّقَاءُ : مشك پوسيده و چروكيده شد تَشَهَّى - تَشَهِّياً [ شهو ] الشيءَ : آن چيز را دوست داشت و ميل به آن كرد ، - عليهِ كذا : خواستهاى پس از خواستهاى به او پيشنهاد كرد و خواست . تَشَهَّدَ - تَشَهُّداً [ شهد ] : شهادت خواست ، - المسلمُ : مسلمان بهنگام اداى نماز شهادتين گفت . تَشَهَّقَ - تَشَهُّقاً [ شهق ] عليه : نگاه را بر او ادامه داد تا به وى چشم زخم زند . تَشَوَّشَ - تَشَوُّشاً [ شوش ] عليهِ الأمرُ : آن كار بر او نابسامان و شوريده گشت . تَشَوَّفَ - تَشَوُّفاً [ شوف ] : آرايش كرد ، - الشيءُ : آن چيز برآمد ، - مِن السَّطْح : از بالاى بام نگريست ، - الى الشيءِ : بسوى آن چيز چشم داشت و نگريست . تَشَوَّقَ - تَشَوُّقاً [ شوق ] الشيءَ و إليهِ : اشتياق بسيار خود را به آن آشكار كرد . تَشَوَّهَ - تَشَوُّهاً [ شوه ] : مطاوع ( شَوَهَ ) است ، - لفلانٍ : چهرهى خود را از فلانى درهم كشيد ، چشم خود را بسوى او گشود تا وى را تيز بنگرد ، - الرّجُلُ شاةً : آن مرد گوسفندى را شكار كرد . التَّشْويش - [ شوش ] : مص پارازيت كه در موجهاى راديوئى ايجاد كنند تا خبرها شنيده نشوند . تَشَيَّخَ - تَشَيُّخاً [ شيخ ] : آن مرد پير شد ، مهتر شد . تَشَيَّطَ - تَشَيُّطاً [ شيط ] : آن چيز سوخت . تَشَيْطَنَ - تَشَيْطُناً [ شطن ] : شيطانى كرد ، كار بد كرد . تَشَيَّعَ - تَشَيُّعاً [ شيع ] : ادعاى شيعهگرى كرد ، - لِفلانٍ : پيرو فلانى شد و از وى جانبدارى كرد ، - هُ الشَّيْبُ : پيرى در او پديدار شد ، - هُ الغَضَبُ : خشم دل او را آتشين كرد ، - فلانٌ فى الشيءِ : فلانى در هوا و هوس به آن چيز خود را به نابودى كشانيد ، - اللَّبَنُ فى الماءِ : شير در آب پراكنده شد . تَشَيَّمَ - تَشَيُّماً [ شيم ] أباهُ : در خوى و سرشت مانند پدر خود شد ، - الشَّيْبُ فلاناً : پيرى بر فلانى چيره شد ، - الشيءُ فى الشيءِ : آن چيز در آن چيز داخل شد . التَّشْييط - [ شيط ] : مص ، گوشت كه براى قوم يا ميهمان بريانى كنند . تَصَاءَى - تَصَائِياً [ صأي ] الفرخُ : جوجه يا عقرب صدا كرد . تَصَابَى - تَصَابِياً [ صبو ] : به بازى و سرگرمى و هوى پرداخت ، - المَرْأَة : آن زن را گول زد و به فتنه انداخت . تَصَاحَبَ - تَصَاحُباً [ صحب ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم دوستى كردند ، - معهُ : او را دوست و يار خود گرفت - اين تعبير در زبان متداول رايج است . تَصَاخَبَ - تَصَاخُباً [ صخب ] القومُ : آن قوم سر و صدا راه انداختند و با هم پيكار كردند . تَصَادَرَ - تَصَادُراً [ صدر ] القومُ على ما شاؤُوا : آنقوم هر چه كه خواستند فرستادند يا انجام دادند . تَصَادَفَ - تَصَادُفاً [ صدف ] الرجُلانِ : آن دو مرد با يكديگر روبرو شدند . تَصَادَقَ - تَصَادُقاً [ صدق ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم يكدلى و دوستى كردند ، - الرَّجُلانِ الحديثَ او المودَّة و فيهما : آن دو مرد در گفتگو و اظهار دوستى و مودت يكديگر را تصديق و تأييد نمودند . تَصَادَمَ - تَصَادُماً [ صدم ] الفارسانِ : آن دو اسب سوار بر يكديگر تاختند و زد و خورد كردند . تَصَارَخَ - تَصَارُخاً [ صرخ ] القومُ : برخى از آن قوم برخى ديگر را فرياد زدند و يارى طلبيدند . تَصَارَعَ - تَصَارُعاً [ صرع ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم كشتى گرفتند . تَصَارَمَ - تَصَارُماً [ صرم ] القومُ : آن قوم با هم قطع رابطه كردند . التَّصَارِيف - [ صرف ] : « تَصَاريفُ الدهرِ » : غم و اندوه و حوادث روزگار . تَصَاعَبَ - تَصَاعُباً [ صعب ] : سخت گرفت . اين واژه ضد ( تساهل ) است . تَصَاعَدَ - تَصَاعُداً [ صعد ] : بالا رفت ، - هُ الأمرُ : آن كار بر او دشوار شد . التَّصَاعُدِيّ - [ صعد ] : تدريجى ، تصاعدى ؛ « الضَّرِيبَة التَّصَاعُدِيّة » : ماليات تصاعدى كه هر چه درآمد بيشتر شود افزون گردد . تصَاعَرَ - تَصَاعُراً [ صعر ] : روى خود را كج كرد و تكبّر ورزيد . تَصَاغَرَ - تَصَاغُراً [ صغر ] الرجُلُ : آن مرد خود را خوار و زبون و كوچك شمرد .