فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

215

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

مراقب آن فرصت شد . تَخَّ - - تُخُوخَةً العجينُ : خمير ترش شد ، - تخّاً الْعَجينَ او الطَّينَ : آب خمير يا گِل را زياد كرد تا نرم شود . التَخّ - خمير ترش ، عصاره‌ى كنجد ، ارده . تَخَابَثَ - تَخَابُثاً [ خبث ] : خباثت آشكار كرد و به آن پرداخت . تَخَابَرَ - تَخَابُراً [ خبر ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم سخن گفتند و بحث كردند . تَخَاتَلَ - تَخَاتُلًا [ ختل ] القومُ : آن قوم يكديگر را فريب دادند . تَخَادَّ - تَخَادّاً [ خدّ ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم معارضه كردند . تَخَادَعَ - تَخَادُعاً [ خدع ] : خود را فريب خورده نشان داد در حالى كه فريب نخورده بود ، - القَوْمُ : آن قوم يكديگر را فريب دادند . تَخَاذَلَ - تَخَاذُلًا [ خذل ] القومُ : آن قوم يكديگر را رها كردند و به هم يارى نكردند ، - تْ رِجْلاه : دو پاى او ناتوان شدند . تَخَارَجَ - تَخَارُجاً [ خرج ] الشركاءُ : شركا مال را ميان خود تقسيم كردند و بعضى خانه را و بعضى زمين را گرفتند . تَخَارَسَ - تَخَارُساً [ خرس ] : خود را لال وانمود كرد در حالى كه لال نبود . تَخَارَشَ - تَخَارُشاً [ خرش ] تِ الكلابُ : سگها بجان هم افتادند و يكديگر را پاره كردند . التَّخَارِيب - [ خرب ] و الأصحّ النَّخَارِيب : سوراخهائى مانند خانه‌هاى زنبور ، سوراخهائى كه زنبور عسل در آن عسل مىچكاند . تَخَازَرَ - تَخَازُراً [ خزر ] : پلك چشم خود را تنگ كرد تا تيز بنگرد . تَخَازَمَ - تَخَازُماً [ خزم ] الجيشان : آن دو لشكر با هم جنگيدند . تَخَاسَأَ - تَخَاسُؤاً [ خسأ ] القومُ : آن قوم يكديگر را با سنگ زدند . تَخَاشَعَ - تَخَاشُعاً [ خشع ] : با تكلَّف فروتنى كرد . تَخَاشَنَ - تَخَاشُناً [ خشن ] : سختى را تحمل كرد ، خشونت و سختى آورد . تَخَاصَرَ - تَخَاصُراً [ خصر ] : دست خود را بر پهلو گذاشت ، - القومُ : آن قوم دست يك ديگر را گرفتند . تَخَاصَلَ - تَخَاصُلًا [ خصل ] القومُ : آن قوم بر مسابقه و تيراندازى با هم شرط بستند . تَخَاصَمَ - تَخَاصُماً [ خصم ] القومُ : آن قوم با يكديگر دشمنى و ستيز كردند . تَخَاطَأَ - تَخَاطُؤاً [ خطأ ] : خطا كرد ، - هُ : او را به خطا انداخت ، - السّهمُ الرميَّةَ : تير به شكار نخورد و از آن گذشت . تَخَاطَبَ - تَخَاطُباً [ خطب ] الرجُلان : آن دو مرد با هم گفتگو كردند . تَخَاطَرَ - تَخَاطُراً [ خطر ] القومُ على شيءٍ : آن قوم درباره چيزى با هم شرط بستند . تَخَافَّ - تَخَافّاً [ خفّ ] : سبك و كم وزن شد . اين واژه ضدّ ( تَثَاقَلَ ) است . تَخَالَّ - تَخَالاًّ [ خلّ ] القومُ : آن قوم با هم دوست شدند . تَخَالَجَ - تَخَالُجاً [ خلج ] تهُ الهمومُ : غم و اندوه او را فرا گرفت . تَخَالَسَ - تَخَالُساً [ خلس ] القومُ الشيءَ : آن قوم آن چيز را به يغما گرفتند و از هم ربودند . تَخَالَصَ - تَخَالُصاً [ خلص ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را دوست داشتند و بهم اخلاص ورزيدند . تَخَالَطَ - تَخَالُطاً [ خلط ] القومُ : آن قوم بهم پيچيدند و درگير شدند . تَخَالَعَ - تَخَالُعاً [ خلع ] الزوجُ و الزوجةُ : زن و شوهر يكديگر را خُلع كردند ( طلاق دادند ) و از هم جدا شدند ، - القومُ : آن قوم عهد و پيمان خود را با هم شكستند . تَخَالَفَ - تَخَالُفاً [ خلف ] القومُ : آن قوم با هم مخالفت كردند . اين واژه ضدّ ( تَوَافَق ) است . تَخَاوَرَ - تَخَاوُراً [ خور ] تِ الثيرانُ : گاوها بر يكديگر بانگ زدند و صدا كردند . تَخَاوَصَ - تَخَاوُصاً [ خوص ] : چشم خود را كمى فرو بست و تيز نگريست همانگونه كه به خورشيد نگاه كنند ، - تِ النجومُ : ستارگان ميل به غروب كردند . تَخَاوَضَ - تَخَاوُضاً [ خوص ] القومُ في الحديث : آن قوم با هم به سخن و مشورت پرداختند . تَخَايَلَ - تَخَايُلًا [ خيل ] : ناز و تكبر كرد . تَخَبَّى - تَخَبياً [ خبي ] الخِباءَ : چادر را زد و نصب كرد . تَخَبَّثَ - تَخَبُّثاً [ خبث ] : از خود پستى و خباثت نشان داد . تَخَبَّرَ - تَخَبُّراً [ خبر ] الأمرَ : حقيقت آن امر را دانست ، - هُ : از وى جوياى خبر شد . تَخَبَّشَ - تَخَبُّشاً [ خبش ] الأشياءَ : آن چيزها را از اينجا و آنجا جمعآورى كرد ، مترادف ( خَبَشَ ) است . تَخَبَّصَ - تَخَبُّصاً [ خبص ] : حلواى خرما و روغن ساخت . تَخَبَّطَ - تَخَبُّطاً [ خبط ] هُ : او را سخت زد ، آن را پايمال كرد ، - فى الصُّعُوبات : كوشيد تا خود را از سختيها برهاند ، - تِ البلاد : در كشور فتنه‌ها و چپاولها به پا شد ، - الشيطانُ زَيْداً : شيطان زيد را آزرده ساخت . التَّخْت - ج تُخُوت : تخت ، جاى نشستن ، سرير ، كمد لباس ؛ « تختُ المَمْلكةِ » : پايتخت كشور ؛ « تَختُ المَلِكِ » : تخت سلطنت . - اين واژه فارسى است . التَّخْتَاخ - آنكه در زبانش گرفتگى و لكنت باشد . تَخْتَخَ - تَخْتَخَةً : كهنه و پوسيده شد . اين واژه در زبان متداول رايج است . التَّخْتَخَانِيّ - مترادف ( التَّخْتاخ ) است . التَّخْتَخَة - لكنت و سنگين زبان . تَخَتَّرَ - تَخَتُّراً [ ختر ] : سست شد ، بدن او از بيمارى يا جز آن سست شد . تَخَتَّمَ - تَخَتُّماً [ ختم ] : عمامه بر سر بست ، - الخاتَم و بهِ : انگشتر را به انگشت خود كرد ، - بِامْرِهِ : راز او را فاش نكرد ، - عنهُ : غفلت كرد و خاموش شد . تَخَثَّرَ - تَخَثُّراً [ خثر ] اللبنُ : شير بسته شد . تَخَدَّدَ - تَخَدُّداً [ خدّ ] لحمُهُ : گوشت بدنش از لاغرى سست و متشنج شد ، - القومُ : آن قوم