فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

204

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

در زيبائى طبيعت انديشيد ؛ « تَأَمَّلَ فى حَقِيقَةِ او مَسْأَلةِ » : براى پى بردن به حقيقت يا حلّ مسأله‌اى انديشه به كار برد . التَّأَمُّل - انديشيدن و فكر كردن در امور و حقايق ، پرستش و نيايش عقلى بدرگاه خداوند . نماز اشراق . تَأَمَّمَ - تَأَمُّماً [ أمّ ] هُ : به سوى او شتافت ، - به : به او اقتدا كرد ، - المرأةَ : آن زن را مادر گرفت . التَّأمِيم - [ أمّ ] : ملى كردن املاك بخش خصوصى و اموال شركتهاى توليدى و صنعتى زير نظر دولت . التَّأْمِين - [ أمن ] : مص ، بيمه ، بيمه شدن ، بيمه درآوردن كه در برابر پرداخت مبلغى در برابر حوادث و پيشامدها انجام مىشود . بيمه گونه‌هاى متعددى دارد از قبيل : بيمه عمر ، بيمه‌ى اتومبيل ، بيمه‌ى شخص ثالث ، بيمه‌ى آتشسوزى و جز آنها . تَأَنَّى - تَأَنِّياً [ أني ] الرجلَ : از آن مرد پيشى نگرفت ، - فى الأَمْرِ و بهِ : در آن كار تأمل و درنگ كرد . تَأَنَّثَ - تَأَنُّثاً [ أنث ] : مؤنث شد ، - الرّجلُ : آن مرد در نرمى استخوان و باريكى سخن همانند مؤنث شد ، - لهُ : در برابر او نرمى و سستى كرد . تَأَنَّسَ - تَأَنُّساً [ أنس ] : اين واژه ضد ( تَوَحَّشَ ) است ، انسان شد ، - بِهِ : با او انس گرفت و هم صحبت شد ، - السّبعُ : آن جانور وحشى از دور احساس به شكار كرد . تَأَنَّقَ - تَأَنُّقاً [ أنق ] : در جستجوى آن چيز پسنديده شد ، - فى الكلامِ او العملِ : در سخن و گفتار و كردار اتقان و حكمت كرد ، - المكانَ : آن جاى را پسنديد و از آن دورى نكرد . التَّأْنِيب - ملامت و نكوهش سخت . تَأَهَّبَ - تَأَهُّباً [ أهب ] للامرِ : براى آن كار آماده شد . تَأَهَّلَ - تَأَهُّلًا [ أهل ] : ازدواج كرد ، متأهّل شد ، - لِلأَمْرِ : شايسته‌ى آن كار شد . تَأَوَّبَ - تَأَوُّباً [ أوب ] : برگشت ، - المَاءَ : شبانگاه به سوى آب رفت . تَأَوَّى - تَأَوِّياً [ أوي ] تِ الطيورُ : پرندگان جمع شدند . تَأَوَّدَ - تَأَوُّداً [ أود ] : كج و خميده شد ، - هُ الأَمرُ : آن كار بر او شاق و سنگين شد . تَأَوَّهَ - تَأَوُّهاً [ أوه ] : آه كشيد و دردمند شد . تَأَيَّدَ - تَأَيُّداً [ أيد ] : نيرومند شد . تَبَّ - - تَبّاً الشيءَ : آن چيز را بريد ، - تَبّاً و تَبَباً و تَبَاباً : هلاك شد ، - تْ يداهُ : دو دست او زيان ديدند ، - فلاناً : او را نابود كرد . التَّبّ - مص ؛ « تبّاً لهُ » با نصب بر مصدر و اضمار فعل : خداوند او را زيانكار و نابود كند . تَبَاءَسَ - تَبَاؤُساً [ بأس ] : آن مرد به تنگدستى و فقر تظاهر كرد . التَّبَاب - زيان ، نابودى ، هلاك ، نقص . تَبَاثَّ - تَبَاثّاً [ بثّ ] القومُ الأَسرارَ : آن قوم رازها را بر يكديگر آشكار كردند . تَبَاجَحَ - تَبَاجُحاً [ بجح ] : فخر فروشى و مباهات كرد ؛ « النِّسَاءُ يَتَبَاجَحْنَ فيما بَيْنَهُنَّ » : زنان نسبت به يكديگر فخر فروشى مىكنند . تَبَاحَثَ - تَبَاحُثاً [ بحث ] القومُ : آن قوم با هم مباحثه و مجادله و گفتگو كردند . تَبَاخَسَ - تَبَاخُساً [ بخس ] القومُ : آن قوم مغبون شدند ، در خريد و فروش يكديگر را فريب دادند و گول زدند . تَبَادَّ - تَبَادّاً [ بدّ ] القومُ : آن قوم با هم مبارزه كردند ، آن قوم دو نفر به دو نفر رفتند . تَبَادَى - تَبادِياً [ به دو ] : خود را به شكل مردم بيابان درآورد . تَبَادَرَ - تَبَادُراً [ بدر ] : شتافت ؛ « تَبادَرَ الْقومُ » : آن قوم شتافتند ، - الى الذّهن : به خاطر آمد ، به ياد آمد . تَبَادَلَ - تَبَادُلًا [ بدل ] : با يكديگر چيزى را مبادله كردند . التَّبَادُل - مشاركت ، داد و ستد ؛ « تبادُل السّلام » به يكديگر درود گفتن ؛ « تبادُل الخواطر » با هم انديشيدن . تَبَادَهَ - تَبادُهاً [ بده ] القومُ الشعْرَ أو الخُطَبَ : بطور ارتجالى شعر گفتند يا سخنرانى كردند . تَبَارَى - تَبَارِياً [ برى ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم مسابقه دادند و معارضه نمودند . تَبَارَأَ - تَبَارُؤاً [ برأ ] الزوجان : زن و شوهر از هم جدا شدند . تَبَارَدَ - تَبَارُداً [ برد ] : سرما را تحمّل كرد . تَبَارَزَ - تَبَارُزاً [ برز ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم مبارزه و زد و خورد كردند . تَبَارَكَ - تَبَارُكاً [ برك ] اللَّهُ : خداوند برتر و مقدس است ، - بهِ : به آن فال نيك زد . التَّبَارِيج - [ برج ] : « تَبَارِيجُ النباتِ » : شكوفه‌هاى درخت . تَبَاشَرَ - تَبَاشُراً [ بشر ] القومُ بالأمر : آن قوم دربارهء امر به يكديگر بشارت دادند . التَّبَاشِير - [ بشر ] : بشارت ، مژده ؛ « تَبَاشِيرُ الشيءِ » : آغاز آن چيز ؛ « تباشير الصُّبح » : آغاز بامداد . تَبَاصَرَ - تَبَاصُراً [ بصر ] القومُ : در نگاه كردن به دور با هم مسابقه دادند ، برخى از آنها برخى ديگر را ديدند . تَبَاطَأَ - تَبَاطُؤاً [ بطأ ] في كذا : در آن كار سستى و كندى كرد . التَّبَاع - [ تبع ] : مص ؛ « تِبَاعاً » : يكى پس از ديگرى ، پياپى . تَبَاعَدَ - تَبَاعُداً [ بعد ] القومُ : از يكديگر دورى جستند . التَّبَاعُد - [ بعد ] : مص ، دورى ، نفرت . تَبَاغَى - تَبَاغِياً [ بغي ] القومُ : آن قوم نسبت به يكديگر ستم كردند . تَبَاغَضَ - تَبَاغُضاً [ بغض ] القومُ : آن قوم با يكديگر كينه ورزيدند . تَبَاكَى - تَبَاكِياً [ بكي ] : خود را به گريه درآورد . التَّبَّال - دارنده‌ى توابل ( ادويه‌ى خوشبو و خوشمزه كننده‌ىِ غذا ) ، توابل فروش . تَبَالَطَ - تَبَالُطاً [ بلط ] القومُ : آن قوم با شمشيرها بجان يكديگر افتادند و جنگيدند . تَبَالَغ - تَبَالُغاً [ بلغ ] الرجلُ في كلامِهِ : در سخن