فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

182

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

( حِجَابِ حَاجِز ) كه ميان كبد و قلب است . البِرِسْكُوب - دور بينى كه با آن از پشت حاجز يا حجابى را بينند . بَرْسَمَ - بَرْسَمَةً هُ : در او بيمارى ( بِرْسَام ) پديد آورد . بُرْسِمَ - به بيمارى ( بِرْسَام ) دچار شد . بَرِشَ - - بَرَشاً : بر روى پوست آن نقطه‌هاى سفيد يا مخالف رنگ پوستش درآمد . البَرَش - سفيدى كه در پائين ناخن آشكار مىشود ، دانه‌هاى ريز در موى اسب كه به رنگ مخالف رنگ پوستش در آيد . البَرْشَاء - مؤنث ( الأَبْرَش ) است ؛ « سَنَةٌ بَرْشَاءُ » : سال پر گياه و علف . البُرْشَام - مترادف ( البُرْشَان ) است . البُرْشان - گونه‌اى لاك بسان خمير نازك كه از آن براى مهر كردن نامه‌ها استفاده كنند ، - ( طب ) : كپسول خالى كه در آن دارو ريزند ، - فِى الطُّقُوس الْكَنَسِيّة : و در اصطلاح كليسا نان نازكى از فطير كه در مراسم مذهبى مىخورند . - اين واژه سريانى است - البِرْشَان - مترادف ( البُرْشَان ) است . البُرْشَانة - واحد ( البُرْشَان ) است . البِرْشَانة - واحد ( البِرْشَان ) است . البُرْشَة - مترادف ( البَرَش ) است . بَرْشَمَ - بَرْشَمَةً و بِرْشَاماً هُ : آن چيز را با ميخهاى سر كج ثابت و استوار كرد ، - الَيْهِ : به او تيز نگريست ، - الرّجُلُ : آن مرد خاموش ماند و اندوه آشكار كرد . بَرْشَنَ - بَرْشَنَةً الرسالةَ : نامه را با مهر و لاك چسبانيد . البِرْشِيْمَة - كمان حلَّاجى كتان . اين واژه در زبان متداول رايج است . بَرَصَ - - بَرَصاً : به بيمارى پيسى دچار شد . البَرَص - ( طب ) : گونه‌اى بيمارى پوستى است كه بر جسم پوسته‌ى سفيد رنگى پديد مىآيد و باعث خارش سخت و دردناك مىشود . پيسى . البَرْصَاء - مؤنث ( الأَبْرَص ) است ؛ « حَيَّةٌ بَرْصَاءُ » : مار كه بر روى پوستش نقطه‌هاى سفيد باشد ؛ « أَرْضٌ بَرْصَاءُ » : زمينى كه گياهان آن چريده شده باشد . البَرْطَاش - عتبه و آستانه‌ى درب ، عربى اين واژه ( الأُسْكُفَّة ) است . بَرْطَلَ - بَرْطَلَةً هُ : به او رشوه داد . اين واژه به معناى ( رَشَاهُ ) است . البِرْطِيل - رشوه . بَرَعَ - - بَرَاعَةً و بُرُوعاً : در دانش يا فضيلت يا زيبائى برترى يافت ، - بُرُوعاً هُ : در كمال بر او چيره و از او برتر شد ، - الْجَبَلَ : بر بالاى كوه رفت . بَرِعَ - - بَرَاعَةً و بُرُوعاً : در دانش يا فضل يا زيبائى برتر شد . بَرُعَ - - بَرَاعَةً و بُرُوعاً : مترادف ( بَرِعَ ) است . بَرْعَمَ - بَرْعَمَةً الشَّجَر : غنچه‌ى درخت بر آمد . البُرْعُم - ج بَرَاعِم : غنچه ، شكوفه ، غلاف ميوه ، جوانه . البُرْعُمَة - ج بَرَاعِم : مترادف ( البُرْعُم ) است . البُرْعُوم - ج بَرَاعِيم : مترادف ( البُرْعُم ) است . البُرْعُومَة - ج بَرَاعِيم : مترادف ( البُرْعُم ) است . بَرْغَثَ - بَرْغَثَةً المكانُ : در آن مكان كيك بسيار شد . البَرْغَش - ( ح ) : پشه كه حشره‌ايست زيان بار از رسته‌ى ( البَعُوضِيّات ) . البَرْغَشَة - ( ح ) : واحد ( البَرْغَش ) است . البُرْغُل - ريزه‌هاى گندم پوست كنده ، برغول . - اين واژه تركى است - البِرْغِل - مترادف ( البُرْغُل ) است . البُرْغُوث - ج بَرَاغِيث ( ح ) : كيك يا كك ، حشره‌ايست از تيره‌ى ( البُرْغُوثيّات ) و داراى نيش سمّى است ؛ « بُرْغوثُ الْبَحْرِ » يا ( القُرَيْدِس ) ( ح ) : حشره‌ايست دريائى به گونه‌ى ميگو . البُرْغِيّ - ج بَرَاغِيّ ( حي ) : پيچ و مهره . - اين واژه تركى است البِرْغِيّ - ج بَرَاغِيّ : مترادف ( البُرْغِيّ ) است . البِرْفِير - رنگ ارغوانى ، جامه‌ى رنگ شده‌ى ارغوانى . - اين واژه يونانى است - بَرَقَ - - بَرْقاً و بُرُوقاً و بَرِيقاً البَرْقُ : برق نمايان شد ، - تِ السَّماءُ : آسمان برق زد ، - الشَّيْءُ : آن چيز درخشيد ، - بَرْقاً الرَّجلُ : آن مرد تهديد كرد و ترسانيد ، - تِ الْمَرْأةُ : آن زن آرايش كرد و زيبا شد . بَرِقَ - - بَرَقاً : حيران و سرگردان شد و چيزى را نديد . بَرَّقَ - تَبرِيقاً هُ : او را آرايش كرد ، - عَينَيْهِ و بِعَيْنَيهِ : چشمان خود را حدقه كرد و تيز نگريست . البَرْق - ج بُرُوق ( ف ) : برق آسمان كه از لابلاى ابرها پديد آيد ، - ( ف ) : تلگراف ، دستگاه تلگراف ؛ « دائرةُ البرِيد وَالبَرقِ » : اداره‌ى پست و تلگراف ؛ « بَرْقٌ خُلَّبٌ و بَرْقُ خُلَّبٍ و بَرْقُ الْخُلَّبِ » : برقى كه داراى باران نباشد . البُرْقَة - ج بُرَق : مترادف ( الأَبْرَق ) است . البَرْقَة - ترس و سرگردانى . بَرْقَحَ - بَرْقَحَةً الثوبُ : جامه چرك و زشت شد ، - وَجْهُهُ : چهره‌ى او زشت شد . بَرْقَشَ - بَرْقَشَةً هُ : آن را با رنگهاى گوناگون آرايش كرد ، - فِى الْكَلَامِ : سخن را آميخته با چيز ديگرى گفت . البِرْقِش - ( ح ) : پرنده‌ايست كوچك و خوش صدا با پرهاى سبز رنگ . بَرْقَعَ - بَرْقَعَةً المرأَةَ : آن زن را روى بند پوشانيد . البُرْقُع - ج بَرَاقِع : نقاب يا رو بند كه زن با آن چهره‌ى خود را مىپوشاند . البُرْقُون - ( ن ) : گونه‌اى گوجه يا گلابى ريز . البَرْقِيَّة - تلگراف ، نامه‌ى تلگرافى . البِرْقِيل - ( ع ) : از ابزار جنگى قديم است كه با آن گلوله و يا سنگ و مانند آنها را پرتاب مىكردند . بَرَكَ - - بُرُوكاً بالمكان : در آن مكان اقامت كرد ، - بُرُوكاً و تَبْراكاً الْبَعيرُ : شتر فرو خوابيد . بَرَّكَ - تَبْرِيكاً البعيرُ : مترادف ( بَرَكَ ) است .