فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
173
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
البارَة - ج بَارَات : يك چهلم از قرش پول تركى است - اين واژه تركى است - البارِج - ملوان ماهر . البَارِجة - ج بَوَارِج : كشتى بزرگ جنگى ؛ « سَفِينَةٌ بَارِجَةٌ » : كشتى روباز . بَارَحَ - مُبَارَحَةً [ برح ] المكان : آن جاى را ترك كرد . البارِح - ديروز ، ديشب ، - بَوارح ، مِنَ الصَّيْدِ : آنچه از شكار كه از سمت راست تو به سمت چپت درآيد . البارِحَة - ديروز ، ديشب ؛ « البَارِحَةُ الأُولى » و « اوّلُ البَارِحَة » : پريروز ، پريشب ؛ « هَذِهِ فِعْلَةٌ بَارِحَةٌ » : اين كار بدون قصد و نادرست انجام شده است . البارد - سرد . اين واژه متضاد ( الحَارّ ) است ؛ « الْحَربُ الْبَارِدَة » : جنگ سرد و تبليغاتى ميان دولتها ، گوارا ؛ « عَيْشٌ بَارِدُ » : زندگى لذت بخش ، آسان ؛ « غَنِيمَةٌ بَارِدَةٌ » : غنيمت بدست آمدهى بدون جنگ و گريز ، ناتوان ، سست ؛ « حُجَّةٌ باردة » دليلى سست ، بُرنده ؛ « المُرْهَفَاتُ الْبَوَارِد » : شمشيرهاى برنده . بَارَزَ - مُبَارَزَةً و بِرَازاً [ برز ] هُ : به سوى وى رفت و او را كشت . البارِز - آشكار ، معروف و مشهور . البارِع - ماهر . البارِق - درخشان ، درخشنده ، شعاع ؛ « بَارِقُ الأمَل » : اميدوار ، درخشان آرزو . البارِقَة - ابر برق دار ، شمشيرها . البارَقْلِيط - اين واژه در اصطلاح مسيحيت بر روح القدس اطلاق مىشود و عبارت از اقنوم سوم از ثالوث اقدس است به معناى آنكه از او يارى مىخواهند . - اين واژه يونانى است - بارَكَ - مُبَارَكَةً [ برك ] الرجُلَ : آن مرد را به خير و بركت دعا كرد ، از او راضى و خورسند شد ، - اللَّهُ لَكَ و فِيكَ و عَلَيكَ و بَارَكَكَ : خداوند تو را بركت و فراوانى دهد ؛ « بارِكْ عَلى الأنْبِيَاءِ و آلِهم » : خدايا بر پيامبران و خانوادهى آنها آنچه را كه از شرف و مجد و بزرگى دادهاى همواره بدار . البارِك - فا ، واحد ( البَرْك ) است براى شتران گردهم آمده . مؤنث اين واژه ( بَارِكَة ) و ج ( بُرُوك ) است . البارِنَامَج - ج بَرَامِج : برنامه ، فاكتور حساب ، فهرست مكتوبات و مانند آنها ، نسخهاى كه در آن نام راويان و اسناد كتب را نويسند . - اين واژه فارسى است - البارُود - ( ك ) : باروت . مادهايست تركيبى از نمك ويژه و كبريت و زغال كه در ساختن فشنگ به كار مىرود - اين واژه تركى است - البارُودة - ج بَوَارِيد : تفنگ يا اسلحهى كمرى . البارُون - لقب برخى از اعيان و اشراف اروپا در گذشته كه از سوى پادشاه به آنها داده مىشد - اين واژه فرانسوى است - البارِي - [ بري ] : آفريدگار ، پيكان تراش ؛ « اعْطِ الْقَوسَ بَارِيهَا » : كار خود را به كاردان بسپار . البارْيُوم - ( ك ) : باريم ، معدنى است سفيد رنگ و نرم كه در ساختن شيشه و رنگهاى روغنى و جز آنها به كار مىرود . الباز - ج أَبْوَاز و بَوَازٍ و بِيزَان و بُزَاة ( ح ) : باز ، پرنده شكارى معروف . - اين واژه فارسى است - البازَار - بازار . - اين واژه فارسى است - البازِدَار - ج بَزَادِرة : دارندهى باز يا جز آن از پرندگان شكارى - اين واژه فارسى است - البازِرْكان - تاجر ، بازرگان قماش و پارچه . - اين واژه فارسى است و معادل عربى آن ( السُّوقِيّ ) است . البازِغ - ج بَوَازغ : آشكار ، بر آمده ؛ « نُجُومٌ بَوَازِغُ » : ستارههاى روشن و برآمده . البازِل - دندان نيش بر آمدهى شتر دندان شكافته ، مرد خبره و كارشناس ؛ « رُمِيَ بأَشْهبَ بَازِلٍ » : به كار سختى افتاد . البازِي - ج أَبْوَاز و بَوَازِ و بِيزان و بُزَاة ( ح ) : مترادف ( البَاز ) است . باسَ - بَوْساً [ بوس ] هُ : او را بوسيد . باسَطَ - مُبَاسَطةً [ بسط ] هُ : با او گشادهروى شد . الباسِق - درخت شاخه بلند ، آنچه كه بلند و دراز باشد . الباسِقَة - ج بَوَاسِق : بلا و سختى ، ابر سفيد و روشن . الباسِل - ج بَوَاسِل : شير دلير ، سخت ؛ « يَومٌ بَاسِلٌ و غَضَبٌ بَاسِلٌ » : روزى سخت و خشمى سخت ، - ج بُسَّل و بُسَلَاء : مرد دلاور و شجاع . الباسِم - خندان ، خنده كننده . البَاسُور - ج بَوَاسِير ( طب ) : بيمارى بواسير . الباسِيليق - رگ دست كه در بازو قرار دارد و به ( عِرقُ الْبَدَن ) : رگ تن معروف است - اين واژه يونانى است - الباش - رئيس ؛ « بَاشْكاتب » : سر دفتر ، رئيس دفتر . - اين واژه تركى است - البَاشّ - [ بشّ ] : گشادهرو ، خوش برخورد . الباشا - ج باشَوَات : پاشا ، اين لقب را پادشاهان عثمانى به وزيران و فرماندهان لشكر و واليان خود مىدادند . باشَرَ - مُبَاشَرَةً و بِشَاراً [ بشر ] الأمرَ : آن كار را خود به عهده گرفت ، آغاز به آن كار كرد ، - هُ النّعيمُ : فراخى زندگى به او روى آورد . الباشَق - ج بَوَاشِق ( ح ) : باشه كه از كوچكترين پرندگان شكارى است . الباشِق - ج بوَاشِق ( ح ) : مترادف ( البَاشَق ) است . باصَرَ - مُبَاصَرَةً [ بصر ] الشيءَ : از دور بر آن چيز مُشرف شد و آن را نگريست . البَاصِرَة - ج بَوَاصِر : چشم . باضَ - - بَيْضاً بالمكان : در آن مكان اقامت كرد ، - الطَّائِرُ : پرنده تخم افكنده ، - السَّحَابُ : ابر باريد ، - الحَرُّ : گرما سخت شد ، - فُلاناً : در سفيدى بر فلانى چيره شد . الباضّ - م باضَّة [ بضّ ] : آنكه نازك بدن و