فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
3
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
آكَلَ - مُؤَاكَلَةً و إِكَالًا هُ : با او غذا خورد ، او را غذا داد ، - ايكَالًا فلاناً الشيءَ : او را غذا خورانيد . آكِلُ النملِ - ( ح ) : جانور مورچهخوار . اين جانور دندان ندارد و مورچگان را با زبان خود شكار مىكند و مىخورد . الآكِلَة - بيمارى خوره كه در عضو بدن پديد مىآيد و بتدريج عضو را خورده و نابود مىكند . آلَ - يَؤُولُ أَوْلًا و مَآلًا [ أول ] اليه : بسوى او برگشت ؛ « آل الأمرُ اليه » : كار بدست او افتاد ؛ « آلَ به المطافُ الى » : گرديدن و پيگيرى او را به . . . رسانيد ، - إِيالًا و أَوْلًا الرعيّةَ : امور مردم را با سياست و تدبير اداره كرد ، - أَوْلًا و إِيَالًا و إِيَالةً على القوم : امور آن قوم را به عهده گرفت و بر آنها فرمانروائى كرد . الآل - [ أول ] : سراب يا آنچه كه در تابستان يا در ميانهء روز همانند آب ميان زمين و آسمان در بيابان ديده شود ، خانوادهء بزرگ و اشرافى ؛ « آلُ الرَّجُل » : خانوادهء مرد . آلَى - إِيلاءً [ ألو ] : سوگند خورد ؛ « آليتُ أفعلُ كذا » : سوگند خوردم كه آن كار را نكنم ( با حذف لا پس از فعل قسم ) ، - على نفسِه أن : تعهد نمود كه . . . الآلاتيّ - [ أول ] : آنكه امور ابزارى را عهدهدار باشد ، نوازندهء ابزار موسيقى . الآلة - ج آلٌ و آلَات : آلت ، ماشين ، ابزار ؛ « الآلة الحاسِبة » : ماشين حساب ؛ « الآلة الكاتبة » : ماشين تحرير ؛ « آلة الجرّ » و « الآلةُ الرّافِعَة » : ماشين جرثقيل ، كارگر مُجري ( انجام دهندهء كار ) ؛ « هو آلةٌ بين يَديهِ » : او مُجري اوامر اوست . آلَف - إِلَافاً و مؤالفةً هُ : با او آميزش و معاشرت كرد ، - إِيلافاً المكانَ : ملازم آن مكان شد و به آن عادت كرد ، - هُ المكانَ : او را به آن مكان عادت داد و ملازم آنجا كرد ، - القومَ : آن قوم را يكهزار نفر كرد ، - القومُ : آن قوم يكهزار نفر شدند . آلَمَ - إِيلَاماً هُ : او را به درد آورد . الآلِه - [ وله ] : مرادف ( الوَالِه ) است . الآليّ - [ أول ] : منسوب به ( الآلة ) است ، اتوماتيكى ؛ « حركةٌ آلِيَّة » حركت ماشينى ؛ « الهاتِفُ الآلي » : تلفن مغناطيسى ؛ « القوّات الآلِيّة » : نيروى زرهى كه عهدهدار نقل و انتقال سربازان است . آمَ - يَئِيمُ أَيْمَةً و أَيْماً [ أيم ] الرجلُ من زوجتهِ أو المرأَةُ من زوجها : آن مرد زن خود را يا آن زن مرد خود را از دست داد . آمَرَ - مُؤَامَرَةً هُ في أمرٍ : در كارى با او مشورت كرد . الآمِر - امر دهنده ، فرمانده ، كارفرما ؛ « الآمِرُ الناهِي » : فرمانرواى مطلق ، آنكه گرهء كار بدست او باز شود . آمَنَ - إِيماناً بهِ : او را تأييد و به او اعتماد كرد ، - لهُ : از او فرمانبردارى و به وى فروتنى كرد . الآمِن - آنكه در امان و اطمينان باشد . آمِين - اسم فعل است به معناى « اسْتَجبْ » : اجابت كن ، بپذير يا به معناى « فلْيَكُنْ كَذَلِك » : آن چنان باشد . آنَ - يَئِينُ أَيْناً [ أين ] : هنگام آن فرارسيد ؛ « آنَ لكَ ان تَفْعَلَ كذا » : هنگام انجام آن كار براى تو فرارسيد : « آنَ الأوان » : فرصت بدست آمد . الآن - اين كلمه ظرف زمان است به معناى هم اكنون ، - ج آوِنة : هنگام ، اكنون ؛ « فى آنٍ واحِد » : در يك زمان ؛ « مِنْ آنٍ الى آخرَ » : گاهگاهى ؛ « ما بينَ آنٍ و آخرَ » : از هنگامى به هنگام ديگر ؛ « آناً بعد آنٍ » پياپى ، ساعت به ساعت ، لحظه به لحظه ؛ « حتى الآن » : تاكنون ؛ « بعدَ الآن » : از هم اكنون به بعد ؛ « من الآنِ فَصَاعداً » : از اكنون تا آينده ؛ « آناً فآناً » : بتدريج ، پى در پى . آنَى - إِيناءً [ أني ] فلاناً : او را بتأخير انداخت . آنَاءُ - [ أين ] الليلِ : ساعات شب ، شبانگاه . الآنَام - خلق ، آفريده شدگان . آنَثَ - إِينَاثاً تِ المرأةُ : آن زن دختر زائيد . آنَسَ - يُؤْنِسُ إِيناساً هُ : او را مأنوس كرد ، او را سرگرم كرد ، - الصّوتَ : صدا را شنيد ، - الشّيءَ : آن چيز را ديد ؛ « آنسَ من جانب الطُّور ناراً » : از سمت كوه طور آتشى ديد ، - فيه الكفايةَ : كفايت و توان را بدست آورد ، - يُؤَانِسُ مُؤَانسةً هُ : با او انس گرفت ، با وى مهربانى كرد ، به او تسليت گفت و دلدارى داد . الآنِسة - ج أَوَانِس : دختر خوش قلب ، دوشيزه . آنِفاً - از زمانى نزديك ، پيش از اين ؛ « ذكرتُهُ آنِفاً » : يك ساعت قبل در ذكر و ياد او بودم . اين كلمه منصوب به ظرفيت است . آنَقَ - إِيناقاً هُ : او را به شگفتى درآورد . آنَقَ - إِيناقاً و نِيقاً [ نوق ] الشيءُ فلاناً : آن چيز فلانى را شگفت زده كرد ، ( آنَقَ مقلوب كلمهء أناقَ است و مصدر آن بر خلاف قياس نِيقاً مىباشد ) . الآنِي - آنكه بسيار دورانديش و بردبار باشد . آهْ - اسم فعل است به معناى مضارع كه براى درد به كار مىرود ، افسوس . آهَ - - - أَوْهاً [ أوه ] : شكايت كرد و درد كشيد ، آه يا آها يا أَوَّه يا اوِّهِ گفت ، آه كشيد . آهِ - مرادف ( آهْ ) است ؛ « آهِ مِن هَذَا الأَمْر » : آه از اين امر كه براى من دردمند است . آهٍ - مرادف ( آهْ ) است . آهاً - مرادف ( آهْ ) است . الآهِل - آنكه زن و فرزند دارد ، عيالمند ، - مِن الأَمْكِنَة : جايى كه مردم در آن زندگى كنند . آوَى - إِيواءً [ أوي ] هُ البيتَ و إلى البيتِ : او را در خانه جاى داد ، او را به خانه برد و ساكن كرد . آوَبَ - مُؤَاوَبَةً [ أوب ] الركَّابُ : سواران در راه با هم مسابقه دادند ، - القَومُ : آن قوم تمامى روز را راه رفتند و شب هنگام استراحت كردند . الآيُ - [ أوي ] : جمع ( آية ) است .