فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
998
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
وَهَى - - وَهْياً [ وهي ] الثوبُ : جامه كهنه و پاره شد ، - الشيءُ : نوار يا شيرازهء آن چيز سست شد ، كهنه شد ، سست شد ، - الحائطُ : ديوار در شرف سرنگون شدن شد ، افتاد ، - السحابُ : ابر به شدت باريد ، - الرجُلُ : آن مرد گول و احمق شد . الوَهَّاب - صيغهء مبالغه از ( الواهِب ) است . الوَهَّابَة - مرادف ( الوَهَّاب ) است . الوَهَّاج - بسيار درخشان ؛ « نورٌ وَهّاج » : نور درخشنده ؛ « نجمٌ وَهّاجٌ » : ستارهء درخشان ؛ - « سراجٌ وَهَّاج » : چراغ پر نور . الوَهَّاص - بسيار بخشنده . الوِهَافَة - خدمتگزارى و انجام مراسم كليسا . وَهَبَ - - وَهْباً و وَهَباً و هِبَةً المالَ فلاناً و لفلانٍ : مال را بلا عوض به او بخشيد ، - الرجُلَ : در بخشش و هبه كردن مال بر او پيشى گرفت ؛ - « هَبْ » : اين كلمه فعل امر است از ( وَهَبَ ) و دو مفعول را منصوب مىكند . وَهِبَ - - وَهْباً و وَهَباً و هِبَةً الرجُلَ : در عطا و بخشش بر او پيشدستى كرد . وَهَجَ - - وَهْجاً و وَهِيجاً و وَهَجَاناً تِ النارُ أو الشمسُ : آتش و يا خورشيد نور افشاند . الوَهَج - روشن شدن آتش و يا خورشيد ، گرمى آتش و يا خورشيد از دور ؛ « وَهَجٌ الطَّيب » : پخش بوى عطر . الوَهِج - « يومٌ وَهِجٌ » : روزى با گرماى سخت . وَهَّدَ - تَوْهِيداً [ وهد ] له الفراشَ : بستر را براى او آماده كرد . الوَهْد - ج أَوْهُد و وُهْدان : زمين گود و فرو رفته . الوَهْدَة - ج وِهَاد و وَهْد : زمين گود و فرو رفته ، گودال در زمين . وَهَصَ - - وَهْصاً الشيءَ الرَّخوُ : آن چيز نرم را شكست و كوبيد ، آن چيز نرم را سخت پايمال كرد ، آن چيز نرم را سخت بدور انداخت ، آن را بر زمين زد ، آن را شكست . الوَهْصَة - اسم مرّة از ( وَهَصَ ) است ، زمين هموار . وَهَفَ - - وَهْفاً و وَهِيفاً إلى كذا : به آن نزديك شد ، - له شيءٌ مِنَ الدُّنيا : چيزى از امور دنيا بر او آشكار شد ، - النباتُ : گياه سبز شد و برگ در آورد ، - وَهْفاً و وِهَافَةً النّصرانيُّ : مسيحى خدمتگزار كليسا شد . الوُهْفِيَّة - مرادف ( الوِهافة ) است . وَهَقَ - - وَهْقاً الدابَّةَ : كمند را بر گردن ستور افكند ، - ه عن كذا : او را از كارى بازداشت و منصرف نمود . الوَهْقِ - أَوْهاق : كمند يا ريسمانى كه بر گردن ستور براى مهار نمودن آن افكنند . الوَهَق - ج أَوْهاق : مرادف ( الوَهْق ) است . وَهَلَ - - يَهِلُ و يَوْهَلُ وَهْلًا إلى الشيءِ : به گمان خود بسوى چيزى رفت كه جز آن را ميخواست . وَهِلَ - يَوْهَلُ وَهَلًا : سست و ناتوان شد ، ترسيد ، - اليه : از ترس به او پناه برد ، « فى الأمرِ أو عنه » : آن كار را اشتباه و فراموش كرد . وَهَّلَ - تَوْهِيلًا [ وهل ] ه : او را ترسانيد . الوَهَل - ترس ، بيم . الوَهِل - ترسو . الوَهْلَة - ترس ، بيم ؛ « لقيتُه أَوَّلَ وَهْلَةٍ » : او را براى اولين بار ديدم . الوَهَلَة - ؛ « لقيتُه اوَّلَ وَهَلَةٍ » : اولين بار او را ديدم . وَهَمَ - - وَهْماً في الشيء : گمان او به چيزى رفت كه غير از خواستهء او بود ، - الشيءَ : آن چيز را خيال و تصور كرد . وَهِمَ - يَوْهَمُ وَهَماً في الحساب : در حساب اشتباه كرد . وَهَّمَ - تَوْهِيماً [ وهم ] ه : او را به اشتباه انداخت . الوَهْم - مص ، - ج اوْهَام : انديشه اى كه به دل راه يابد ، نيروى وهميّه كه يكى از حواس باطنى است كه محسوسات را درك مىكند و گاهى همراه با پندار باشد ، و در زبان متداول به معناى حسابرسى و ترس است ، - ج اوهَام و وُهُم و وُهُوم : راه پهن و فراخ ، مرد بزرگ ، بزرگمرد . الوَهْمِيّ - منسوب به ( الوَهْم ) است . وَهَنَ - - وهْناً : از نيروى كار يا نيروى جسم ضعيف و ناتوان شد ، به پاسى از شب داخل شد ، - ه : او را ناتوان كرد . وَهِنَ - يَهِنُ وَهْناً و وَهَناً : به معناى ( وَهُنَ ) است ، - يَوْهَنُ وَهَناً : به معناى ( وَهُنَ ) است . وَهُنَ - يَوْهُنُ وَهْناً و وَهَناً : از نظر كار يا جسم ضعيف و ناتوان شد . وَهَّنَ - تَوْهِيناً [ وهن ] ه : او را ناتوان كرد . الوَهْن - مص ، سستى در كار يا جسم ، - منَ الرّجال او الإِبل : مرد يا شتر فربه و كوتاه ، - من الليل : نيمهء شب يا ساعتى پس از آن . الوَهَن - سستى در كار يا جسم . الوَهْوَاه - [ وهوه ] : شيرى كه پى در پى بغرّد ، - من الخيل : اسب چابك و نيرومند ؛ « رجُلٌ وَهْوَاه » : مرد ترسو و بزدل . الوَهُوب - مرادف ( الوَهَّاب ) است . الوَهُون - سست و ناتوان . وَهْوَه - وَهْوَهَةً [ وهوه ] في صوته : از اندوه يا ترس نالهء خود را در گلو زمزمه كرد ، - الأسدُ فى زئيره : شير پى در پى غرّيد . الوَهْوه - [ وهوه ] من الخيل : اسب چابك و نيرومند . وَهِيَ - يَهِي وَهْياً [ وهي ] : مرادف ( وَهَى ) است . الوَهْي - مص ، ج وُهِيّ و أَوْهِيَة : شكاف در چيزى . الوَهْيَة - [ وهي ] : اسم مرّه از ( وَهَى و وَهِيَ ) است ، شكافتگى . الوَهِيج - مص ، تابندگى و افروختگى ؛ « وَهِيجُ الطيب » : پراكنده شدن بوى عطر . وَيْ - كلمهء تعجب است مانند ( وَيْ لِزَيدٍ ) از زيد در تعجبم ، و براى نكوهش نيز مىآيد كه كنايه از ( وَيْل ) است ؛ « وَيْكَ استمع قولى » : واى بر تو سخنم را بشنو كه در اصل وَيْلَكَ مىباشد . و نيز در تهديد به كار مىرود مانند « وَيْ بكَ يا فلان » : واى بر تو .