فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

993

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

وَقَحَ - - قِحَةً وقَحَةً : بى شرم و حيا شد و به كارهاى زشت و قبيح مبادرت كرد ، - حافِرُ الدابَّةِ : سم ستور سخت شد . وَقِحَ - يَوْقَحُ وَقَحاً : مرادف ( وَقَحَ ) است . وَقُحَ - يَوْقُحُ وَقَاحَةً و وُقُوحَةً : مرادف ( وَقَحَ ) است . وَقَّحَ - تَوْقِيحاً [ وقح ] الحوضَ : حوض را با گل و سنگ اصلاح و تعمير كرد ، - حافِرَ الدّابَّةِ : سم ستور را با روغن داغ نرم كرد . الوَقِح - بى شرم و حيا و زشتكار . وَقَدَ - - وَقْداً و وَقَداً و وُقُوداً و وَقَدَاناً وقِدَةً : درخشيد ، - تِ النارُ : آتش روشن شد . وَقَّدَ - تَوْقِيداً [ وقد ] النارَ : آتش را روشن كرد . الوَقْد - مص ، آتش ، و در زبان متداول به معناى هيزم و مانند آنست كه با آن آتش روشن شود . الوَقَد - مص ، آتش الوَقْدَة - اسم مرّه از ( وَقَدَ ) است ، سختترين گرما . وَقَرَ - يَقِرُ وَقْراً تْ أُذنُه : گوش او سنگين شد و يا شنوائى او از دست رفت ، - العَظْمَ : استخوان را شكافت ، - وَقْراً و وُقُورَةً فى بيته : در خانه خود با جلال و شكوه نشست ، - قِرَةً و وَقَارَةً و وَقَراً الرجُلُ : با وقار شد . وَقِرَ - يَوْقَرُ وَقْراً تْ أُذُنُه : گوش او سنگين و يا اينكه كر شد و شنوائى را از دست داد . وَقُرَ - يَوْقُرُ وَقَارَةً و وَقَاراً الرجُلُ : آن مرد با وقار و جلال و شكوه بود ، آن مرد ثابت و استوار شد . وُقِرَ - ت أُذُنُه : مرادف ( وَقِرَت ) است ، - العَظْمُ : استخوان ضربه خورد و شكاف برداشت . وَقَّرَ - تَوْقِيراً [ وقر ] للشيءِ : براى آن چيز نشانه‌ها و آثارى قرار داد ، - الشّيخَ : پير مرد را بزرگ و احترام داشت ، - فلاناً : فلانى را زخمى كرد ، - الدابَّة : ستور را رام و آرام كرد . الوَقْر - مص ، - ج وُقُور : ضربه و شكاف در ساق دست يا پاى ، فرو رفتگى يا شكاف در سنگ يا استخوان و جز آن . الوِقْر - ج أَوْقَار : بار سنگين ، ابر پر آب و باران . الوَقُرُ - من الرجال : مرد با وقار و با شكوه . الوَقْرَة - ج وَقَرَات : اسم مرّه از ( وَقَرَ ) است ، گودى و فرو رفتگى يا شكاف در سنگ و يا استخوان ؛ « وَقْرَةُ الدهر » : سختى زمانه و دشوارى روزگار ؛ « الوَقَرَات » : آثار و نشانه‌ها . الوَقَرِيّ - چوپان گوسفندان ، فراهم آورندهء گوسفندان . وَقَصَ - - وَقْصاً عُنُقَه : گردن او را شكست ، - تِ العُنُقُ : آن گردن شكسته شد ، - تْ بِه الدابَّةُ : ستور او را بر زمين انداخت و گردنش شكست ، - الشيءَ : آن چيز را معيوب و كم كرد . وَقِصَ - يَوْقَصُ وَقَصاً : گردن او از آغاز كوتاه بود . وُقِصَ - الرجُلُ : گردن آن مرد كوفته و خرد شد . وَقَّصَ - تَوْقيصاً [ وقص ] عُنُقَه : گردن او را شكست ، - السّبعُ : جانور درنده شكار را گرفت و خورد ، - الطَّائرُ : پرنده چيز گنديده را خورد ، - على النّار : بر روى آتش هيزم انداخت . الوَقْص - مص ، عيب ، - فى العروض : انداختن حرف دوم متحرك از كلمه در ( متفاعلن ) . الوَقَص - مص ، ، - ج أوقَاص : ريزه‌هاى چوب كه با آن آتش افروزند . الوَقْصَاء - مؤنث ( الأَوْقَص ) است و گاهى صفت ( عُنق ) گردن قرار مىگيرد و گفته مىشود « عُنُقٌ وَقْصَاء » : گردنى كوتاه . وَقَعَ - - وُقُوعاً الشيءُ من يدي : آن چيز از دستم افتاد ، - الحقُّ : حق استوار شد ، - الْقَولُ عَليهم : واجب شد ، - تِ الإِبلُ : شتران فرو نشستند ، - تِ الدوابّ : ستوران زانو زدند و خوابيدند ، - ربيعٌ بالأرض : نخستين باران پائيزى به زمين رسيد ، - الطَّيرُ على شَجَرٍ أَوْ أَرضٍ : پرنده بر روى درخت يا زمين فرود آمد ، - فى الشرَك : در دام افتاد ، - فى أَرْضٍ فلاةٍ : در بيابان بى آب و علف افتاد ، - الرَّجُلُ فى عمله : مرد در كار خود نرمى و ملايمت نشان داد ، - فى العملِ : آغاز به كار كرد ، - الكلامُ فى نفسِه : سخن در او اثر كرد ، - الأمْرُ : آن كار به وقوع پيوست ؛ « وَقَعَ له وَاقِعٌ » : حادثه اى براى او پيش آمد ، - وُقوعاً و وَقِيعَةً في فلان : فلانى را دشنام داد و به او ناسزا گفت ، - وَقعاً الى كذا : با شتاب بسوى چيزى رفت ، مِن كذا او عَن كذا : از فلان چيز امتناع و خوددارى كرد ، - النصلَ بالمِيقَعَة : پيكان را با سوهان تيز كرد ، - البعيرَ : دو طرف سرين شتر را به گونهء دايره داغ كرد ، - وقعاً و وَقْعَةً بالأعداء : با دشمن بيش از اندازه پيكار كرد و بسيارى را كشت ؛ « وَقَعَ عند فلانٍ موقعاً حسناً » نزد فلانى بهره و منزلت يافت ؛ « هذه نَعْلٌ لا تقع على رجْلِى » اين كفش به اندازهء پاى من نيست . وَقِعَ - يَوْقَعُ وَقَعاً : پاى برهنه شد ، گوشت پاى او در اثر راه رفتن بر روى سنگلاخ و زمين سخت درد گرفت . وُقِعَ - في يده : پشيمان شد مانند ( سُقِطَ فى يده ) وَقَّعَ - تَوْقِيعاً [ وقع ] الكتابَ أو الصكَّ : نامه يا چك را امضاء كرد ، - العهدَ او الفَرْمَانَ : بر روى پيمان يا فرمان مهر سلطانى زد ، - الكاتبُ الكتابَ : نويسنده كتاب را ويرايش و مطالب اضافى آن را حذف كرد ، - المطرُ الأرضَ : باران بعضى از قسمتهاى زمين را سبز كرد و رويانيد ، - تِ الإبلُ : شتران زانو زدند و خوابيدند ، - الوَبَرُ ظهر البعير : كرك بر روى پشت شتر اثر گذاشت ، - ظَنَّه على الشّيءِ : آن چيز را ارزيابى كرد و بهاى آن را پائين آورد ، - على فلانٍ : فلانى را مورد سوء ظن قرار داد ، - الصيْقلُ على السّيف : با سوهان خود شمشير را تيز كرد