السيد الخميني
56
صحيفه امام ( مجموعه آثار امام خمينى ) ( فارسى )
آن استقلال از دست ما مىرود ؟ حالا شما برو ، ما امتحان كنيم ببينيم ! [ خندهء حضار ] اين منطق اينهاست براى همان حرف اولى كه ما عرض كرديم كه ملت ايران خواهانش هستند كه رفتن ايشان است . خواهانند مردم . اين هم [ جواب ] اشكالش به اينكه اگر من [ بروم استقلال از دست مىرود ] خود اين [ شاه ] كه هميشه از اين حرفها مىزند ! حالا يك دستهء ديگرى هم هستند كه مىخواهند اين را نگه دارند . ديگر حالا چه مقاصدى آنها دارند ! خوب ، بعضى از آنها معلوم است : دلشان مىخواهد وزيرى بشوند و [ وكيلى ] بشوند و مىبينند كه ملت اگر روى كار بيايند آنها ديگر بايد بروند سراغ كارشان ، از اين جهت آنها هم دست و پا مىزنند به اينكه بلكه نگهش دارند . و اين ملت ديگر زير بار اينها ان شاء اللَّه نمىرود [ ان شاء اللَّه حضار ] . چيرگى مشت بر سرنيزه و اين را بدانيد كه سرنيزه نمىتواند حكومت كند . يكوقت اين است كه مردم بيدار نشدهاند و خوابند همه منزلشان ، و هر كس مشغول كار خودش است ، آن وقت بله ؛ سرنيزه هم لازم ندارد ؛ همان بدون سرنيزه ، همان با ارعاب ، همان با چند تا ستاره كه [ سرشانه ] باشد ، مردم مىترسند . يكوقت تحول پيدا شده ، و [ شرايط ] حالا شده ؛ حالا يك نمونه است ؛ يعنى شما در طول تاريخ در هر جا نگاه كنيد مثل اين نمونه - مثل ايران [ امروز ] - پيدا نمىكنيد . در تاريخ ايران كه نيست ، در تاريخهاى ديگر هم معلوم نيست پيدا بكنيد كه مملكتى ملتش يكجور بودند ، در يك مدت كوتاهى شدند يكجور ديگرى . اصلًا عكس آن شدهاند . يك روز بود كه چهارم آبان را ابداً ممكن نبود كه تخلف كنند از اينكه بيرق بزنند ؛ ميل باطنى نبود ؛ نه اينكه براى خاطرِ - مثلًا - ميل باطنىشان اين كار را مىكردند لكن پاسبان مىگفت ديگر ! با پاسبان كه نمىشود درافتاد ! اين طور بود مسأله . در ظرف مدتى اين ملت تبديل شد به يك ملت ديگرى . حالا يك ملت ديگرى شد كه بچهء كوچك و پيرمردش هر دو فرياد مىكنند ، توى خيابانها ، داد