السيد الخميني

726

شرح چهل حديث ( اربعين حديث ) ( موسوعة الإمام الخميني 46 ) ( فارسى )

و تخصيص آن را به ذوى العقول از احتجاب عقول ارباب عقول است . و اين آيهء شريفه فرضاً قابل تأويل باشد ، آيات شريفهء ديگر قابل اين تأويل نيست ؛ مثل قوله تعالى : أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ « 1 » . چنانچه تأويل « تسبيح » را به تسبيح تكوينى يا فطرى از تأويلات بعيدهء بارده‌اى است كه اخبار و آيات شريفه از آن ابا دارد ؛ با آن‌كه خلاف برهان متين دقيق حِكمى و مشرب احلاى عرفانى است . و عجب از حكيم بزرگ و دانشمند كبير صدر المتألهين - قدّس سرّه - است كه تسبيح را در اين موجودات تسبيح نطقى نمىدانند ؛ و نطق بعض جمادات ، مثل سنگريزه را از قبيل انشاءِ نفسِ مقدس ولىّ اصوات و الفاظ را بر طبق احوال آنها مىداند ؛ و قول بعض اهل معرفت را « 2 » ، كه همهء موجودات را داراى حيات نطقى دانسته ، مخالف با برهان و ملازم با تعطيل و دوام قَسر شمرده‌اند « 3 » ؛ با آن‌كه اين‌كه فرمودند مخالف با اصول خود آن بزرگوار است « 4 » . و ابداً اين قول ، كه صريح حق و لُبُّ لُباب عرفان است ، مستلزم مفسده‌اى نيست . و اگر مخافت تطويل نبود ، به شرح آن با رسم مقدمات مىپرداختيم ، ولى اكنون به اشارهء اجماليه قناعت كنيم . در سابق نيز اشاره به اين معنا نموديم كه حقيقت وجود عين شعور و علم و اراده و قدرت و حيات و ساير شؤون حياتيه است ؛ به‌طورى كه اگر شيئى از اشياء را علم و حيات مطلقاً نباشد ، وجود نباشد . و هر كس حقيقت اصالت وجود و اشتراك معنوى آن را با ذوق عرفانى ادراك كند ، مىتواند ذوقاً يا علماً تصديق كند حيات ساريهء در همهء

--> ( 1 ) - « آيا نمىبينى هر كه در آسمان‌ها و هر كه در زمين است و خورشيد و ماه و ستارگان و كوه‌ها و درختان وجانوران و بسيارى از مردمان خدا را سجده مىكنند » . ( الحجّ ( 22 ) : 18 ) ( 2 ) - ر . ك : الفتوحات المكّية ، ج 1 ، ص 147 ، و ج 2 ، ص 77 ، و ج 3 ، ص 65 و 333 ؛ شرح فصوص الحكم ، قيصرى ، ص 79 و 507 - 510 . ( 3 ) - شرح اصول الكافي ، صدر المتألهين ، ج 3 ، ص 118 . ( 4 ) - ر . ك : الحكمة المتعالية ، ج 1 ، ص 116 - 118 ، و ج 2 ، ص 282 ، و ج 6 ، ص 117 ، 139 ، 150 و 335 ، وج 7 ، ص 153 ؛ تفسير القرآن الكريم ، صدر المتألهين ، ج 6 ، ص 149 - 150 .