السيد الخميني
411
شرح چهل حديث ( اربعين حديث ) ( موسوعة الإمام الخميني 46 ) ( فارسى )
آنكه خالى از آن است ، و آن چون پيراهن عاريتى است در او . « والورع » ، به فتح « راء » به معنى احتراز تام از محرمات و مشتبهات است . قَوْلُهُ : « فدق الله . . . » محتمل است كه اين جمله ، و نظاير آن در دو جملهء بعد ، دعا باشد ؛ و محتمل است اخبار حال آنها باشد در دنيا يا آخرت ، يا هر دو عالم . و « دَقّ » به معنى كوبيدن يا اسم صوت است . قَوْلُهُ : « من هذا » يعنى به سبب هر يك از اين خصال . و « خيشوم » بالاى بينى است . و مقصود از كوبيدن بينى كنايت از ذلّت و خوارى است ؛ يعنى ، خداى تعالى به واسطهء اين خصلتها آنها را خوار و ذليل كند . و پس از اين ، اشاره به اين معنى مىنماييم « 1 » . و « الحيزوم » ، به فتح « حاءِ » مهمله و ضمّ « زاءِ » معجمه ، محل كمربند است . و به معنى وسط سينه ، و به معنى استخوانى كه احاطه نموده است مثل حلقه بر حلقوم آمده . و در اين مقام ، اوّل مناسب است به مناسبت نسبت « قطع » به آن . و « الخبء » ، به كسر « خاء » به معنى خدعه و خُبث و غشّ است . يُقالُ : رَجُلٌ خِبٌّ - بِكَسْرٍ وَفَتْحٍ - به معنى خَدّاع ، چنانچه جوهرى « 2 » گويد . و « ملق » به معنى تملق گويى و چاپلوسى است . و اين ملازم است با آنچه جوهرى در صحاح در معنى آن گويد : « قالَ : رَجُلٌ مَلِقٌ . يُعْطي بِلسانِهِ ما لَيْسَ فِي قَلْبِهِ » انتهى « 3 » . و اين تفسير به لازمِ اعمّ است ؛ بلكه معنى آن اظهار تلطّف و تودّد است مخلوط به تخضّع ، با آنكه در قلب چنين نيست . قَوْلُهُ : « لحلوائهم » مجلسى فرمايد در بعضى نسخهها با « نون » وارد است « 4 » ؛ در اين صورت ( به ضمّ « حاء » مهمله و سكون « لام » ) به معنى اجرت دلال و كاهن ، و آنچه از قبيل رشوه مىدهند [ مىباشد ] . و مراد آن است كه اغنيا به او مىدهند در قبال كارهايى
--> ( 1 ) - ر . ك : صفحه 420 . ( 2 ) - الصحاح ، ج 1 ، ص 117 ، كلمهء خبب . ( 3 ) - « رجلٌ مَلِقٌ » يعنى كسى كه به زبان چيزى را گويد كه در دلش نيست » . ( الصحاح ، ج 4 ، ص 1556 ) ( 4 ) - مرآة العقول ، ج 1 ، ص 161 .