السيد الخميني
87
ديوان امام ( فارسى )
راز نهان داستان غم من راز نهانى باشد * آن شناسد كه ز خود يكسره فانى باشد به خمِ طرهء زلفت نتوانم ره يافت * آن تواند كه دلش آنچه تو دانى باشد ساغرى از خُم ميخانه مرا باز دهيد * كه تواند كه در اين ميكده بانى باشد ؟ گِردِ دلدار نگردد ، غم ساقى نخورد * غير آن رند كه بىنام و نشانى باشد گرچه پيرم به سر زلف تو اى دوست قسم * در سرم عشق چو ايّام جوانى باشد دورم از كوى تو اى عشوهگر هر جايى * كه نصيبم ز رُخت نامهپرانى باشد گر شبانان به سر كوى تو آيند و روند * خُرّم آن دم كه مرا شغل ، شبانى باشد