السيد الخميني
71
ديوان امام ( فارسى )
قصّهء مستى آنكه دل خواهد ، درون كعبه و بُتخانه نيست * آنچه جان جويد ، بدست صوفىِ بيگانه نيست گفتههاى فيلسوف و صوفى و درويش و شيخ * در خور وصف جمال دلبر فرزانه نيست با كه گويم راز دل را ، از كه جويم وصف يار * هرچه گويند از زبان عاشق و ديوانه نيست هوشمندان را بگو دفتر ببندند از سُخن * كآنچه گويند از زبان بيهُش و مستانه نيست ساغر از دست تو گر نوشم ، بَرَم راهى به دوست * بىنصيب آنكس كه او را ، ره بر اين پيمانه نيست عاشقان دانند درد عاشق و سوز فراق * آنكه بر شمع جمالت سوخت جُز پروانه نيست حلقهء گيسو و ناز و عشوه و خال لبت * غير مستان كس نداند ، غير دام و دانه نيست قصهء مستى و رمز بيخودى و بيهُشى * عاشقان دانند كاين اسطوره و افسانه نيست