السيد الخميني

66

ديوان امام ( فارسى )

محفل دلسوختگان عاشقم عاشق و جُز وصل تو درمانش نيست * كيست كاين آتش افروخته در جانش نيست جُز تو در محفل دلسوختگان ذكرى نيست * اين حديثى است كه آغازش و پايانش نيست راز دل را نتوان پيش كسى باز نمود * جُز بر دوست كه خود حاضر و پنهانش نيست با كه گويم كه به‌جُز دوست نبيند هرگز * آنكه انديشه و ديدار به فرمانش نيست گوشهء چشم گُشا بر من مسكين بنگر * ناز كُن ناز كه اين باديه سامانش نيست سر خُم باز كُن و ساغر لبريزم ده * كه بجز تو سر پيمانه و پيمانش نيست نتوان بست زبانش ز پريشان‌گوئى * آنكه در سينه بجز قلب پريشانش نيست پاره كُن دفتر و بشكن قلم و دم دربند * كه كسى نيست كه سرگشته و حيرانش نيست