السيد الخميني
52
ديوان امام ( فارسى )
رُخ خورشيد عيب از ما است اگر دوست ز ما مستور است * ديده بگشاى كه بينى همه عالم طور است لاف كم زن كه نبيند رُخ خورشيدِ جهان * چشم خفّاش كه از ديدن نورى كور است يا رب اين پردهء پندار كه در ديدهء ماست * باز كن تا كه ببينم همه عالم نور است كاش در حلقهء رندان خبرى بود ز دوست * سخن آنجا نه ز ناصر بُود ، از « منصور » است واى اگر پرده ز اسرار بيفتد روزى * فاش گردد كه چه در خرقهء اين مهجور است چه كُنم تا به سر كوى توام راه دهند * كاين سفر توشه همىخواهد و اين ره دور است وادى عشق كه بىهوشى و سرگردانى است * مُدّعى در طلبش بوالهوس و مغرور است لب فروبست هرآن كس رُخ چون ماهش ديد * آنكه مدحت كُند از گفتهء خود مسرور است وقت آن است كه بنشينم و دم در نزنم * به همه كون و مكان مدحت او مسطور است