السيد الخميني

39

ديوان امام ( فارسى )

عيد نوروز باد نوروز وزيده است به كوه و صحرا * جامهء عيد بپوشند ، چه شاه و چه گدا بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست * نازم آن مُطربِ مجلس كه بود قبله‌نما صوفى و عارف از اين باديه دور افتادند * جام مىگير ز مُطرب ، كه روى سوى صفا همه در عيد به صحرا و گُلستان بروند * منِ سرمست ز ميخانه كُنم رو به خُدا عيد نوروز مُبارك به غنى و دَرويش * يار دلدار ! ز بُتخانه درى را بگشا گر مرا رَه به در پير خرابات دهى * به سر و جان به‌سويش راه‌نوردم ، نه به پا سالها در صفِ ارباب عمائم بودم * تا به دلدار رسيدم ، نكُنم باز خطا