السيد الخميني

288

ديوان امام ( فارسى )

برخاست ز عاشقى صفيرى * مىخواست ز دوست دستگيرى او را به شرابخانه آورد * تا توبه كُند به دست پيرى از عشق دگر سُخن نگويد * تا زنده كُند دلش فقيرى درويش صفت اگر نباشى * از دورى دلبرت بميرى ميخانه نه جاى افتخار است * جاى گُنه است و سربه‌زيرى با عشوه بگو به جمع ياران * آهسته و ليك با دليرى اى نقطهء عطف راز هستى * برگير ز دوست جام مستى