السيد الخميني

233

ديوان امام ( فارسى )

شادى اى پير خرابات دل‌آبادم كُن * از بندگى خويشتن آزادم كُن شادى به‌جُز از ديدن او رَنج بود * شادى بزداى از دلم شادم كُن اى پير ! اى پير بيا به حق من پيرى كُن * حالم دِه و ديوانهء زنجيرى كُن از دانش و عقل يار را نتوان يافت * از جهل در اين راه مددگيرى كُن