السيد الخميني
155
ديوان امام ( فارسى )
بوى نگار آن نالهها كه از غم دلدار مىكشم * آهى است كز درون شرربار مىكشم با يار دلفريب بگو : پرده برگشا * كز هجر روى ماه تو ، آزار مىكشم منصور را گذار كه فرياد او بدوست * در جمع گُلرخان به سرِ دار مىكشم ساقى بريز باده به جامم كه هجر يار * بارى است بس گران به سر بار مىكشم گفتى كه دوست باز كند ، در به روى دوست * اين حسرتى است تازه كه بسيار مىكشم كوچك مگير كُلبهء پير مغان كه من * بوى نگار زان دَر و ديوار مىكشم سالك ! در اين سلوك بدنبال كيستى ؟ * من يار را به كوچه و بازار مىكشم