السيد الخميني
151
ديوان امام ( فارسى )
جامهداران من خواستار جام مى از دست دلبرم * اين راز با كه گويم و اين غم كُجا برم جان باختم به حسرت ديدار روى دوست * پروانه ، دور شمعم و اسپند آذرم پرپر شدم ز دورى او كُنج اين قفس * اين دام بازگير تا كه معلقزنان پرم اين خِرقهء ملوّث و سجّادهء ريا * آيا شود كه بر در ميخانه بر درم گر از سبوى عشق دهد يار جُرعهاى * مستانه جان ز خرقهء هستى درآورم پيرم ولى به گوشهء چشمى ، جوان شوم * لطفى ! كه از سراچهء آفاق بگذرم