السيد الخميني
146
ديوان امام ( فارسى )
فراق يار از تو اى مىزده در ميكده نامى نشنيدم * نزد عُشّاق شدم قامت سرو تو نديدم از وطن رخت ببستم كه تو را باز بيابم * هرچه حيرتزده گشتم به نوايى نرسيدم گفتم از خود برهم تا رُخِ ماه تو ببينم * چه كنم من كه از اين قيد منيّت نرهيدم كوچ كردند حريفان و رسيدند به مقصد * بىنصيبم من بيچاره كه در خانه خزيدم لُطفى اى دوست كه پروانه شوم در بر رويت * رحمى اى يار كه از دور رسانند نويدم اى كه روح منى از رنج فراقت چه نبردم * اى كه در جان منى از غم هجرت چه كشيدم