السيد الخميني

141

ديوان امام ( فارسى )

نيم غمزه پروانه‌وار بر در ميخانه پر زدم * در بسته بود با دل ديوانه در زدم خوابم ربود آن بُتِ دلدار تا به صُبح * چون مُرغ حق ز عشق ندا تا سحر زدم ديدار يار گرچه مُيسّر نمىشود * من در هواى او به همه بام و بر زدم در هرچه بنگرى رُخ او جلوه‌گر بود * لوح رُخش به هر در و هر رهگذر زدم در حال مستى از غم آن يار دل‌فريب * گاهى به سينه گاه به رُخ گه به سر زدم جان عزيز من ، بُت من چهره باز كرد * طعنه به روى شمس و به روى قمر زدم يارم به نيم غمزه چنان جان من بسوخت * كآتش به ملك خاور و هم باختر زدم