السيد الخميني

126

ديوان امام ( فارسى )

مستى عشق در ميخانه به روى همه باز است هنوز * سينهء سوخته در سوز و گُداز است هنوز بىنيازى است در اين مستى و بيهوشى عشق * درِ هستى زدن از روى نياز است هنوز چاره از دورى دلبر نبود لب بربند * كه غلام دَرِ او بنده‌نواز است هنوز راز مگشاى مگر در بَرِ مست رُخ يار * كه در اين مرحله او محرم راز است هنوز دست بردار ز سوداگرى و بُوالهوسى * دست عُشّاق سوى دوست دراز است هنوز نرسد دست من سوخته بر دامن يار * چه توان كرد كه در عشوه و ناز است هنوز اى نسيم سحرى ! گر سر كويش گذرى * عطر برگير كه او غاليه‌ساز است هنوز