الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
111
كتاب النكاح ( فارسى )
مخالفينى هم در اين اواخر پيدا شده است . مرحوم محقق اردبيلى و محقق سبزوارى گفتهاند كه باطل بودنش محل تأمّل است و محقق قمى مىگويد در وكالت قطعاً تعليق صحيح است . مرحوم آقاى خوئى « 1 » فرموده است كه تعليق در تمام عقود صحيح است ، آقاى خوئى نسبت به شهرت و اجماع اعتناى چندانى نداشته و حجّت نمىدانستند ولى معنى حجّت نبودن اين نيست كه اجماع و شهرت هيچ است ، بلكه بايد روى آن تأمّل كرد ، وقتى بزرگان قديماً و حديثاً روى مسألهاى اتفاق نظر داشته باشند ، آنها را هيچ گرفتن ، درست نيست پس اجماع و مشهور چيز سادهاى نيست و بايد با احتياط از كنار آن بگذريم . ادلّه : دلائلى براى بطلان تعليق و لزوم تنجيز اقامه كردهاند : 1 - اجماع : چون مسأله آيه و روايتى ندارد اين اجماع مداركى نيست . در اين مسأله دليل خوبى است و لكن خواهيم ديد كه مسأله دليل عقلى دارد پس اجماع مدركى خواهد بود و نمىتوانيم تنها دليل را در مسأله اجماع بدانيم . 2 - دليل عقل ( استحالة ) : تعليق در انشاء محال است چون انشاء همان ايجاد است ( و لو در عالم اعتبار ) . ايجاد و وجود هم يكى است و نمىتوان ايجاد يا وجود را معلّق كرد ، چون ايجاد و وجود يا هست يا نيست و معلّق كردن معنا ندارد ، به عبارت ديگر همان گونه كه وجودات تكوينى قابل تعليق نيست ( خداوند چيزى را معلّقاً ايجاد كند ، معنى ندارد ) وجودات تشريعهء انشائيّهء اعتباريّه هم تعليقبردار نيست و از همين جا است كه مرحوم شيخ انصارى در بحث واجب مشروط و معلّق مىفرمايد ، واجب مشروط به واجب معلّق بر مىگردد ، واجب مشروط آن چيزى است كه در موقع انشاء قيدش در وجوب بيافتد مثلًا ان استطعت فحجّ . مرحوم شيخ معلّق شدن كه وجوب و ايجاب كه امر انشايى اعتبارى است بر شرط محال مىداند و لذا مىفرمايد : قيد را بايد در واجب بيندازيد نه در وجوب ، يعنى بگوئيد : يجب عليك الحج المقيّد بالاستطاعة و يا يجب عليك الصلاة المقيدة بدخول الوقت . 82 ادامهء مسئلهء 10 . . . . . 21 / 12 / 78 آنچه كه شيخ انصارى را وادار كرده كه واجب مشروط را به واجب معلّق برگردانده و قيد را از وجوب برداشته و در واجب قرار دهد ( به عبارت ديگر قيد به هيئت نخورد بلكه قيد به ماده بخورد ) مسئلهء استحالهء تعليق در انشاء است . همچنين اين مسأله همان چيزى است كه آقاى خوئى را وادار كرده كه در تفسير انشاء بگويد انشاء ايجادى نيست ، به اين بيان كه مىفرمايد : انشاء اصلًا ايجاد نيست بلكه ابراز ما فى الضمير است . مثال : در اوامر ، مولى ارادهاى در باطن دارد كه با گفتن « افعل » ما فى الضمير خود را ابراز مىكند و در واقع شبيه حكايت است ( حكاية عن وجود الارادة فى ضمير المولى ) در باب عقود وقتى « زوّجت نفسى » مىگويد يك بناگذارى در باطن بر زوجيّت كرده است و وقتى اين عبارت را مىگويد معنايش اين است كه « ابرِزُ لك البناء النفسانى » و يا وقتى « ملّكت » مىگويد يعنى « ابرز لك ما فى نفسى من البناء على الملكيّة فى مقابل الثمن » و ايجادى در كار نيست ، بلكه ابراز ما فى الضمير است . قلنا : اين دو بيان ( شيخ انصارى و آقاى خوئى ) را نمىتوان پذيرفت ، امّا آنچه كه شيخ انصارى فرموده است ، خودشان قبول دارند كه خلاف ظاهر است يعنى خلاف ارتكاز است نه ظاهر لفظ ، چون بالوجدان وقتى مىگوييم « اذا دخل الوقت فصلّ » اين اذا دخل الوقت به « يجب » مىخورد نه « صلاة » ، كه اين خلاف وجدان و ارتكاز است چون قيود در واجبات مشروطه به انشاء بر مىگردد و همينطور تعليق در انشاءِ معاملات . و امّا بيان آقاى خوئى مشكلش بيشتر است چون بالوجدان وقتى گفته مىشود « اذا دخل الوقت فصلّ » ، معنى ابراز نمىدهد و بين « اذا دخل الوقت يجب عليك الصلاة » و بين « ابرز لك إرادتي الّتى فى نفسى » فرق است چون لازمهء فرمايش ايشان اين است كه انشاء هم صدق و كاذب داشته باشد ، همان گونه كه اخبار صدق و كذب دارد به اين گونه كه در ضمير شما بناگذارى نباشد و شما بگوئيد « ابرز لك ما فى ضميرى » كه اين كذب است ، در حالى كه همه مىگويند انشاء صدق و كذب ندارد . پس كلام ايشان . اوّلًا : خلاف وجدان است ، وثانياً ؛ لازمهاش اين است انشاء هم صدق و كذب داشته باشد در حالى كه مسلّم است انشاء صدق و كذب ندارد .
--> ( 1 ) مصباح الفقاهة ، ج 3 ، ص 70 .