الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
350
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى )
نشسته بود ، مردى وارد شد و عمامهاى بر سر داشت ، رو به « عمر » كرده ، گفت : يا امير المؤمنين ! منظور از : « وَ الذَّارِياتِ ذَرْواً فَالْحامِلاتِ وِقْراً » چيست ؟ « عمر » گفت : حتما همان هستى كه من به دنبال او مىگشتم ، برخاست و هر دو آستين را بالا زد و آن قدر به او شلاق زد كه عمامه از سرش افتاد و بعد به او گفت به خدا قسم اگر سرت را تراشيده مىديدم گردنت را مىزدم ! سپس دستور داد لباسى بر او بپوشانند و او را بر شتر سوار كنند و به شهر خود ببرند ، سپس خطيبى برخيزد و اعلام كند كه « صبيغ » در جستجوى علم بر آمده و خطا كرده است ، تا همهء مردم از او فاصله بگيرند . او پيوسته بعد از اين داستان در ميان قومش حقير بود تا از دنيا رفت در حالى كه قبلا بزرگ قوم محسوب مىشد . « 1 » در روايتى ديگر از « نافع » نقل شده كه « صبيغ عراقى » پيوسته سؤالاتى در بارهء قرآن مىكرد هنگامى كه به « مصر » آمد « عمرو بن عاص » او را به سوى « عمر » فرستاد . « عمر » دستور داد شاخههاى تازه از درخت بريدند و براى او آوردند و آن قدر بر پشت او زد كه مجروح شد سپس او را رها كرد . بعد از مدّتى كه خوب شد بار ديگر همان برنامه را در بارهء او اجرا نمود ، سپس او را رها كرد تا بهبودى يابد ، بار سوّم به سراغ او فرستاد تا همان برنامه را اجرا كند ، « صبيغ » به عمر گفت : « اگر مىخواهى مرا به قتل برسانى به طرز خوبى به قتل برسان و زجركش نكن و اگر مىخواهى زخم تنم را درمان كنى ، به خدا خوب شده است » . « عمر » به او اجازه داد كه به سرزمين خود برگردد و به « ابو موسى اشعرى » نوشت كه هيچ يك از مسلمانان با او مجالست نكند . اين امر بر « صبيغ » گران آمد « ابو موسى » به « عمر » نوشت كه او كاملا از حرفهاى خود توبه كرده و ديگر سؤالى در بارهء آيات قرآن نمىكند « عمر » اجازه داد كه مردم با او مجالست كنند . « 2 »
--> ( 1 ) الغدير ، جلد 6 ، صفحهء 291 . ( 2 ) « الغدير » جلد 6 ، صفحهء 291 .