الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

393

اخلاق اسلامى در نهج البلاغه ( خطبه متقين ) ( فارسى )

در اينجا حكايتى تاريخى و واقعيتى دردناك را يادآور مىشويم كه شايد پند گيريم و گوهر عقايد را با مطالعه عميق‌تر و با ايمان بيشتر محفوظتر گردانيم . اين قضيه را مرحوم شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا ( عليه السلام ) و مرحوم مجلسى در « بحار الانوار » آورده است . از عبيداللّه بزاز نيشابورى كه مردى مسن بود ، نقل كرده‌اند كه گفت : ميان من و حميد بن قحطبة الطائى الطوسى ( والى خراسان ) دوستى بود ، من در بعضى مواقع وارد بر او مىشدم ، چون خبر آمدن من به او رسيد ، مرا استحضار نمود و من جامه سفر را عوض نكرده بودم ، و آن موقع ماه رمضان وقت نماز ظهر بود ، چون بر او وارد شدم ديدم او را در خانه‌اى كه آب در آن خانه جارى بود ، بر او سلام كردم و نشستم ، پس طشتى و ابريقى ( آفتابه‌اى ) آوردند و دست او را شستند ، و مرا نيز امر نمود ، دستم را شستم و غذا حاضر ساختند ، در اين حال به خيالم خطور كرد كه ماه رمضان است . چون متذكر شدم ، دست نگاه داشتم ، حميد گفت چرا غذا نمىخورى ، گفتم ماه رمضان است و من هم مريض نيستم و علتى ندارم كه روزه خود را افطار كنم ، شايد شما را عذرى يا علتى باشد كه ، افطار مىكنيد . گفت مرا هم علّتى نيست ، من هم صحيح و سالم هستم ؛ در اين حال اشك از ديده‌اش جارى شد و مشغول غذا خوردن شد ، بعد از غذا گفتم چه چيزى تو را به گريه انداخت ، گفت وقتى هارون در طوس بود ، شبى كسى را نزد من فرستاد كه پيش اميرالمؤمنين هارون بيا چون وارد بر او شدم پيش روى او شمعى برافروخته و شمشيرى كشيده بود و در كنار او خادمى ايستاده بود ، سر خود را بلند كرد ، و گفت : اطاعت تو نسبت به اميرالمؤمنين چگونه است ؟ گفتم : به نفس و مال اطاعت مىكنم ، و حاضرم اين دو را در راه شما بدهم ، سر خود را به زيرا افكند و اجازه مرخصى داد و كمى در منزل خود استراحت كرده بودم كه دوباره شخصى را نزد من فرستاد و گفت باز خليفه تو را مىخواهد ، من در نزد