تهيه ونشر مؤسسه بوستان كتاب قم
99
مرزبان وحى و خرد ( يادنامه مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي قدس سره ) ( فارسى )
هفته يعنى دوشنبهها و پنجشنبهها بر سر مزار مادرم مىرفتند و ممكن نبود اين برنامه را ترك كنند . بهطور كلى صاحب اختيار خانه و امور آن را مادرم مىدانستند . مادرم به كارهاى درسى ما و رفتوآمدهايمان رسيدگى مىكرد و همه مسائل را كنترل مىكرد و به قدرى با درايت عمل مىكرد كه پدرم با فراغت خاطرِ تمام ، به امور علمى خود مىپرداختند . به فرزندان من هم علاقهء بسيار داشتند ، مخصوصاً به پسر بزرگم ، حسن . او را عصاى دست من مىدانستند . بعد از شهادت حسن ، پدرم به تهران آمدند ، ولى من نمىدانستم چطور با ايشان برخورد كنم كه ناراحت نشوند و اتفاقاً ايشان هم اين فكر را در مورد من داشتند . وقتى آمدند ، پرسيدند : نجمه ! من چه بگويم به تو ؟ گفتم : هيچى ، شكر خدا ، گفتند : احسنت ! نه ايشان به روى خود آوردند و نه من . گفتند : شكر خدا كه خداوند اگر بچهاى به تو داده ، خوبش را داده است ! ايشان مىگفتند : اگر زن اهميت نداشت ، خدا نسل دوازده امام را از نسل حضرت زهرا عليها السلام قرار نمىداد . . . . يك بار به ايشان گفته شد كه شاه تصميم گرفته است به ايشان دكتراى فلسفه بدهد . ايشان خيلى ناراحت شدند و اعلام كردند كه به هيچ وجه تن به قبول چنين چيزى نخواهند داد . در آن موقع بسيارى افراد از جمله رئيس دانشكدهء الهياتِ آن موقع نزد ايشان آمدند و اصرار كردند كه اين را قبول كنيد و گرنه شاه ناراحت و عصبانى مىشود ، ولى ايشان صريحاً گفتند كه از شاه ترسى ندارند و حاضر به قبول دكترا نيستند . از همان كودكى پشتكار عجيبى در كارها از خود نشان مىدادند ، مثلًا چون به نقاشى خيلى علاقه داشتند ، به گفتهء خودشان تمام پول و وقت خود را صرف خريد كاغذ و نقّاشى بر روى آن مىكردند . « 1 » علّامه طباطبائى و آخرين ساعات زندگى سرانجام مرد بزرگى كه جهان را به نور علم و معرفت خويش روشن كرده بود ، پس از
--> ( 1 ) . يادها و يادگارها ، ص 40 - 54