تهيه ونشر مؤسسه بوستان كتاب قم
32
مرزبان وحى و خرد ( يادنامه مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي قدس سره ) ( فارسى )
خويش بر آتش زد و خاموش شد مرحوم علّامه طباطبائى ( ظاهراً در سال 1320 ) اين شعر را دربارهء گفتوگوى « شمع و پروانه » سروده است : دوش به ياد دل ويران شدم * چون خَطِ ايّام پريشان شدم عاقبتم سينه زِ غم تنگ شد * پاى شكيبايىِ من لنگ شد شمع به دستى و به دستِ دگر * ساغر ومينا ، شدم از در به در نيمه شب از خانه گريزان شدم * گاه سحر سوى گلستان شدم گاه بهار و شب مهتاب بود * خرگه گل بود و لب آب بود جشن بُده شيوهء سرو و سَمَن * كرده پُر از غلغله طَرف چمن بر سر هر بوته گلى ، گل زدند * پاى سَمَن زيورِ سنبل زدند نغز نسيمى كه زخاور وزد * خود لب گل ، لب نسرين گزد رقص كنان نَسترن و ياسمن * چنگ زنان ، چنگ زنانِ چمن تازه عروسان چمن گرم ناز * پرده در افتاده برون جسته راز مرغ چمن هرچه به دل راز داشت * چون نى بىخويش در آواز داشت ما بغنوديم به يك كنج باغ * من بُدم و شيشه و جام و چراغ ليك دلم چون خم مى جوش داشت * شاهد اندوه در آغوش داشت بسته لب وديده و گوش از جهان * گرم سرا از تابش نور نهان چشم ولبى را كه زغم بسته بود * گريه گهى خنده گهى مىگشود ديدم پروانه به گرد چراغ * گردد وبزمى ست دگر سوى باغ ليك سراسر همه خاموشى است * جلوهگر راز فراموشى است در دو سر باغ ، دو تا جانفروش * اين به طواف اندر و آن در خروش عالم پروانه همه راز بود * عالم بلبل ، همه آواز بود گفت به پروانهء خامش هزار * هان ! تو هم از سينه نوايى بيار راستى ار عاشق دل رفتهاى * اين همه از بهر چه آشفتهاى ؟ گفت مرا يار بدين سان كند * بى خود و بى تاب و پريشان كند