محمد قنبرى

102

شناخت نامهء كلينى و الكافى ( فارسى )

نيست . همين طور نشان داديم كه پيامبر صلى الله عليه و آله بايد بر امامت امام معصوم تصريح كند ؛ زيرا عصمت در چهره كسى آشكار نمىشود تا مردم آن را مشاهده كنند . در نتيجه خداى علام الغيوب بايد او را معرفى كند . بنابر اين امامت با نص شكل مىگيرد . ما در اين باره نصوص و احاديث صحيحى داريم كه از پيشوايان معصوم آنها را نقل كرده‌ايم » . « 1 » در مورد كافى نيز چگونه مىتوان مدعى شد كه بيش از نيمى از آن روايات ضعيف است ، آن هم به اين دليل كه مفوضه ، بر ساخته‌هاى خود را از طريق مؤلف كتاب وارد آن كرده‌اند ؟ ! مگر رواياتى كه در كتاب « الحجة » كافى آمده ، معادل نيمى از روايات كافى است ؟ و مگر روايات مربوط به نصب و عصمت امام ، محتوايى خلاف عقل دارند كه دست كم از راه نقد مضمونى تخطئه شوند ؟ اگر به راستى چنين بود ، خود كلينى و صدوق كه در فهم و نقد حديث كم نظير بوده‌اند ، با زير پا گذاشتن تعهد و تقواى خويش ، به نقل اين قبيل روايات مبادرت كرده ، « 2 » كم‌ترين نقدى انجام نداده ، حتى به تأييد و مدلل كردن آنها مىپرداختند ؟ ادعاى ديگرى ، از سوى نويسنده‌اى است كه در بند شيعه و تعقل قبل از ايشان نقل قول كرديم . بدين گونه كه ، شيعه در قرون نخستين هجرى ، تا دوران غيبت صغرا ، از خردورزى به دور بوده است . وى مىنويسد : « در مكتب تشيع هم در دوران اوليهء آن ، در اوايل قرن دوم هجرى ، گرايش غالب مخالفت با بحث‌هاى كلامى بوده است . نظر آن بود كه چون امام بالاترين و عالىترين مرجع شريعت است ، همه سؤالات و استفسارات بايد به او ارجاع داده شود و رهنمودهاى او كه از نظر شيعيان حقيقت خالص و بيانگر واقع بود ، پيروى گردد . پس جايى براى اجتهاد و استدلال عقلانى و به تبع ، بحث و مناظره و زورآزمايى در مباحث دينى نمىبود . . . » . « با اين وجود ، اين گرايش كلامى و استدلالى در جامعه شيعه هم‌چنان به شكل يك

--> ( 1 ) . الصدوق ، معانى الاخبار ، ص 133 ، 134 و 136 ، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات ، بيروت ، چاپ اول ، 1410 . ( 2 ) . همان ، ص 130 تا 133 .