الشيخ عباس القمي

381

وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )

معلوم باد كه چون در 14 ربيع الأوّل يزيد بن معاويه به جهنم پيوست ، معاويه فرزندش به جاى وى نشست و مدّت چهل روز در شام سلطنت كرد ، پس از آن بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و اعمال پدران خود را تذكره كرد و گريهء سختى نمود آنگاه خود را از خلافت خلع نمود . « 1 » مروان بن الحكم از پاى منبر برخاست و گفت : الحال كه طالب خلافت نيستى پس امر خلافت را به شورا بيفكن ، چنانچه عمر بن الخطاب كرد ، يا اباليلى . و ابو ليلى كنيه‌اى است كه مستضعفين عرب را به آن مىخوانند . معاويه در جواب مروان گفت : من حلاوت خلافت را نچشيدم ، چگونه راضى شوم كه تلخى اوزار آن را به چشم ؟ و به قولى اين كلام را هنگام مرگ گفت در وقتى كه بنى اميه از او خواستار تعيين خليفه شدند ، پس معاويه از منبر به زير آمد و در خانه بنشست و مشغول گريه شد ، مادرش نزد او آمد و گفت : اى فرزند ! كاش خرقهء حيضى بودم و اين كلمات منبريّهء تو را نمىشنيدم . و به قولى گفت : كاش خون حيض مىشدى و به وجود نمىآمدى تا چنين روز از تو نمىديدم . در جواب گفت : اى مادر ! والله دوست مىداشتم كه چنين مىبودم و قلّادهء اين امر برگردن نمىافكندم . آيا من وزر و و بال اين كار را بر خود حمل دهم و بنو اميه

--> ( 1 ) . شيخ احمد بن فهد حلّى رحمه الله در عدة الداعي سبب خلع معاويه خود را از خلافت به مناسبتى چنين نگاشته كه روزى معاويه شنيد دو تن از كنيزانش با هم منازعه مىكنند و يكى از آن دو كنيز در نهايت حسن و جمال بود ، آن ديگرى با وى گفت كه جمال تو تكبّر سلاطين را براى تو حاصل كرده . كنيزك خوش صورت گفت كه چه سلطنتى است بهتر از سلطنت حسن و جمال بلكه واقعِ سلطنت در او است ؛ چه او بر تمام ملوك و سلاطين حكمران است و تمامى ايشان مقهور جمال مىباشند . كنيز ديگر گفت : مگر در سلطنت چه خوبى و خير است و حال آنكه سلطان تا ايستادگى مىكند به حقوق رعيت و توجه از ايشان مىكند پس با اين حال لذت و راحتى از براى او نيست و پيوسته عيش او منغّص است و يا متابعت شهوات و اختيار لذات خويش مىكند و تضييع حق سلطنت و رعيت مىنمايد ، پس چنين سلطانى مكانش در آتش است ، پس از براى سلطان راحت دنيا و آخرت جمع نخواهد شد . حرف كنيزك در دل معاويه اثر كرد و به اين سبب خود را از خلافت خلع نمود . [ عدّة الداعي ، ص 114 ] ( منه )