الشيخ عباس القمي
205
وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )
در اين روز ، سنهء 23 ، ابو لؤلؤ ، عمر را زخم زد و اين به سبب آن بود كه گويند : او غلام مغيره بود و مغيره ضريبه « 1 » بر او بسته بود كه هر ماه صد درهم به او بدهد . ابو لؤلؤ نزد عمر از مغيره شكايت كرد و درخواست كرد كه عمر شفاعتى در تخفيف ضريبهء او كند . عمر گفت : صنعتِ تو چيست ؟ گفت : درودگرم و نقّاشم و آهنگرم و آسياى بادى را نيكوتر توانم ساخت . عمر گفت : با اين همه صنعت كه تو دارى اين قرار داد بر تو زياد نيست . پس از او خواست كه آسياى بادى براى او بسازد . ابو لؤلؤ گفت : از براى تو آسيايى بسازم كه آوازه آن گوش تا گوش جهان را فرو گيرد . اين بگفت و برفت . عمر گفت كه اين غلام مرا تهديد به قتل كرد و سينه او را از كينه خويش آكنده يافتم . پس روزى چند نگذشت كه ابو لؤلؤ تصميمِ قتلِ عمر كرد و خنجر خود را كه دو سر داشت و دستهاش در ميان بود ، با خود برداشت و چيزى بر سر پيچيده كه كمتر شناخته شود و صبح زود به مسجد آمد ، در صف اوّل از براى نماز بامداد بايستاد . و به قولى در سر راه عمر در كمين نشست ، تا عمر رسيد . خود را به او رسانيد و او را از چپ و راست ، شش ضربت زد بر بازو و شكم . و از آن زخمها ، زخمى گران به زير ناف آمد و عمر از پاى در آمد . « 2 » ابو لؤلؤ فرار كرد . مردم از قفاى او بتاختند و بانگ بگيريد بگيريد در دادند . هر كس به او نزديك مىشد ، ابو لؤلؤ روى بر مىتافت و او را خنجرى مىزد تا سيزده كس را خنجر زد ، كه شش تن از ايشان بمردند . و از اينجا حديث ذو شُجون « 3 »
--> ( 1 ) . ضريبه : مبلغى كه اداى آن را بر بندهاى يا مرد ذمّى و امثال آنها الزام كنند ، خراج و مانند آن ، خراج زمين . ( 2 ) . كامل ابن اثير ، ج 3 ، ص 49 - 50 . ( 3 ) . شُجون جمع شَجن ؛ سخن ذو شجون : فنون و اغراض مختلف دارد و پيچ در پيچ است يا شاخهها و شعبههاىمختلفى دارد .