الشيخ عباس القمي
160
وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )
به كسى هم اظهار نكند و چون شنيد كه حضرت ارادهء فَصْد دارد ، زهرى مانند تمر هندى بيرون آورد و به آن غلام داد و گفت : اين را ريزه كن و با ناخنهاى خود سرشته و خمير كن و دست خود را به آن آلوده گردان و ميان ناخنهاى خود را از آن پر كن و دست خود را مشوى و با من بيا . پس مأمون سوار شد و به عيادت آن حضرت آمد و نشست تا آن جناب را فصد كردند ، و به روايت ديگر نگذاشت . و در خانهاى كه حضرت مىبود ، بوستانى بود كه درختان انار در آن بود . همان غلام را گفت كه چند دانه انار بچين ، چون چيد و آورد ، گفت : اينها را براى حضرت رضا در جامى دانه كن . و به روايت شيخ مفيد گفت : فشار بده و آبش را بگير . « 1 » پس آن جام را به دست شوم خود گرفت و نزد آن امام مظلوم گذاشت و گفت : از اين آب انار تناول كنيد كه براى شما نيكو است . حضرت فرمود : الحال باشد ، ساعتى ديگر بعد از رفتنِ شما . مأمون گفت نه به خدا سوگند ، البته بايد در حضور من تناول نمايى و اگر نبود رطوبتى در معدهء من ، هر آينه من نيز در خوردن با تو موافقت مىكردم . پس به جز مأمون آن جناب چند قاشقى از آن تناول فرمود . پس مأمون بيرون رفت و حضرت در همان ساعت به قضاى حاجت شتافت . راوى گفت كه نماز عصر را نكرده بوديم كه پنجاه مرتبه او را حركت داد و از آن زهر قاتل ، احشاء و امعاى آن جناب به زير آمد . چون اين خبر به مأمون رسيد ، پيغام فرستاد كه اين مادهاى است از فصد به حركت آمده است ، دفعش براى شما نافع است و چون شب درآمد ، حالِ آن جناب دگرگون شد و امر شدت گرفت و چون صبح گشت آن حضرت به رياضِ رضوان انتقال فرموده بود . و آخر كلامى كه از آن جناب شنيده شده اين آيه مبارك بوده :
--> ( 1 ) . الإرشاد ، ج 2 ، ص 270 .