الشيخ عباس القمي

138

الفوائد الرضوية في أحوال علماء المذهب الجعفرية ( فارسى )

كه ، روزى شيخ براى نماز ظهر دير كرد از آمدن به مسجد مردمان كه منتظر شيخ بودند مأيوس شدند از آمدنش پس هركدام مشغول به نماز شدند و نماز را فرادى به جاى آوردند كه ناگاه شيخ داخل مسجد شد . چون ايشان را ديد كه فرادى نماز مىخوانند توبيخ و سرزنش كرد ايشان را و فرمود : آيا در ميان شما نبود يك نفرى كه وثوق به او داشته باشيد كه اقتدا به او بنماييد . در اين حال نظرش افتاد بر شخصى از تجّار ، كه مردى صالح و معروف به وثاقت و ديانت بود كه مشغول به نماز است پهلوى يكى از ستون‌هاى مسجد . شيخ تشريف برد پشت‌سر او ايستاد و به او اقتدا كرد مردم نيز تماما به آن تاجر اقتدا كردند ، آن مرد چون فهميد كه شيخ و تمام مردم به او اقتدا كرده‌اند خجالت كشيد و مضطرب شد و نمىتوانست نيز نماز را قطع نمايد و بسيار مضطرب و پريشان شد به جهت آن‌كه امامت نكرده بود و به علاوه مانند شيخ اكبر و آن صفوف از جماعت به او اقتدا كرده بودند به هر نحوى بود نماز را تمام كرد ، امّا به نحوى كه از كثرت خجالت عرق از اطراف او جارى شده بود . چون نماز را تمام كرد از جاى خود برخاست و به شيخ عرض كرد كه ، شما مرا كشتيد به اين نمازى كه پشت سر من خوانديد . شيخ او را نشانيد و فرمود : برخيز نماز عصر را بخوان . عرضه داشت . مرا چه به امامت ؟ فرمود : بايد نماز عصر را هم بخوانى . آن مرد تضرّع بسيار كرد كه مرا از اين كار عفو فرماييد . من قدرت اين كار را ندارم . شيخ فرمود : يا بايد نماز عصر را به جاى آورى يا آن‌كه دويست شامى براى فقرا حاضر نمايى ( شامى پولى بوده قريب به دو هزار دينار ) . عرض كرد كه ، مىدهم . فرمود : الآن حاضر كن . آن مرد دويست شامى را حاضر كرد . شيخ مرحوم ، آن پول‌ها را در مسجد بر فقرا قسمت كرد . پس در محراب ايستاد و نماز عصر را به جاى آورد « 1 » . انتهى . و در بعض مؤلفات ديدم كه در سالى شيخ را گذار به رشت افتاد . اهل آن‌جا خواستند نماز را با آن جناب به جماعت گذارند مساجد موجودهء در شهر كم‌وسعت و وفا به جمعيت نمىنمود ؛ لاجرم در ميدانى كه دارند اجتماع كردند و با شيخ نماز جماعت خواندند . پس از نماز از آن بزرگوار خواهش نمودند كه موعظه بفرماييد

--> ( 1 ) . همان ، ص 117 و 118