الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )

48

نبرد جمل ( فارسى )

ابوجعفر اسكافى گويد : اين سخن علي : « اگر آن دو به قدرت مي‌رسيدند ، گردن يكديگر را مي‌زدند » مقصودش طلحه و زبير است و نزاع آن دو بر سر پيشنماز شدن ، نشانه تحقق همين سخن اوست . ( المعيار و الموازنه ، 56 ) 3 . بي‌پروايى عايشه به آن جا رسيد كه قبيله خود بني‌تيم را بركشيد و درباره آنان ادعاى وصيت براى خلافت نمود و وانمود كرد كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به خلافت ابوبكر و پسرش عبدالرحمن وصيت نموده است . اين در حالى است كه ابوبكر و عمر مي‌گفتند كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) به هيچ كس براى خلافت وصيت نكرده است . اما عايشه اصرار داشت كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) به وى فرموده است : « تصميم گرفتم - يا خواستم - كه ابوبكر و پسرش را فراخوانم و به خلافتشان وصيت نمايم تا ديگران سخنى نگويند و تمنايى نكنند . سپس با خود گفتم : خدا اجازه نمي‌دهد [ كه فردى جز اين دو ، ادعاى خلافت كند ] و مؤمنان هم [ ادعاى ديگران را ] نمي‌پذيرند . » ( صحيح بخاري ، 7 / 8 ؛ 8 / 126 ) نيز مسلم از وى روايت نموده است : رسول خدا در بيماري‌اش به من فرمود : « پدرت ابوبكر و برادرت را نزد من بخوان تا نامه‌اى بنگارم ؛ زيرا بيم دارم كه هر كس تمناى خلافت كند و بگويد كه براى اين كار سزاوارتر است ؛ در حالى كه خداوند و مؤمنان ، خلافت كسى جز ابوبكر را برنمي‌تابند . » ( صحيح مسلم ، 7 / 110 ) ابن‌حجر گويد : دانشوران اختلاف دارند كه مقصود از نامه چيست . برخى گفته‌اند : پيامبر مي‌خواست نامه‌اى بنگارد و به احكام اسلام تصريح نمايد تا اختلاف رخت بربندد . گروهى برآنند كه مي‌خواست نام خلفاى پس از خود را به صراحت بيان نمايد تا اختلاف ميان مسلمانان پيش نيايد . اين سخن را سفيان بن عيينه گفته و تأييدگر سخن وي ، گفتار رسول خداست كه در آغاز بيماري‌اش كه نزد عايشه بود ، فرمود : « پدرت و برادرت را نزد من فراخوان تا نامه‌اى بنگارم ؛ زيرا بيم دارم كه آرزومندى تمنايى كند و گوينده‌اى سخنى گويد . البته خداوند و مؤمنان ، خلافت كسى جز ابوبكر را برنمي‌تابند . » اين حديث را مسلم روايت نموده است . ( فتح الباري ، 1 / 186 )