الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )

43

نبرد جمل ( فارسى )

و ديدند كه سعد و زبير به بيرون از شهر رفته‌اند و طلحه در مزرعه خويش است و نيز از بني‌اميه هر كس كه توان گريختن داشته ، گريخته است . وليد و سعيد در شمار نخستين بيرون روندگان ، به سوى مكه گريختند و مروان نيز در پى آنان رفت و عده‌اى ديگر نيز چنين كردند . هنگامى كه مردم مدينه گرد آمدند ، مصريان به آنان گفتند : « شما اهل شورا هستيد و پيوند امامت را برقرار مي‌كنيد و فرمانتان بر اين امت روا است . پس مردى را براى خلافت برگزينيد و ما نيز از شما پيروى مي‌كنيم . » همه گفتند : « على بن ابي‌طالب . ما به او رضايت داريم . » ( تاريخ طبري ، 3 / 455 ) از اين جا برمي‌آيد كه بني‌اميه بعد از كشته شدن عثمان ، پنهان گشتند و پس از آن كه بر جان خود اطمينان يافتند ، بازآمدند و با علي ( عليه السلام ) به گفتگو برخاستند . تاريخ‌نگاران گزارش كرده‌اند : پس از نماز صبح ، مردم در مسجد بودند كه طلحه و زبير نمايان شدند و در گوشه‌اى با فاصله از علي ( عليه السلام ) نشستند . سپس مروان و سعيد و عبدالله بن زبير نيز پيدا شدند و كنار آن دو قرار گرفتند . آن‌گاه مردانى از قريش آمدند و به آنان پيوستند . مدتى با هم نجوا نمودند و سپس وليد بن عقبة بن ابي‌معيط برخاست و نزد على آمد و گفت : « اى ابوالحسن ! ما همگى به گردن تو خون‌هايى داريم . پدر مرا در نبرد بدر در حالى كه محبوس بود ، كشتي . ديروز در جريان محاصره خانه عثمان ، برادرم را خوار ساختي . پدر سعيد را كه قهرمان قريش بود ، در نبرد بدر كشتي . پدر مروان را هنگامى كه عثمان وى را به خود نزديك ساخت ، سبك‌مغز شمردي . اين در حالى است كه ما برادران و همانندان تو از خاندان عبدمناف هستيم . امروز با تو به اين شرط بيعت مي‌كنيم كه هر مالى كه در روزگار عثمان به دست آورده‌ايم ، در اختيار ما باقى بگذارى و قاتلان وى را بكشي . اگر از تو بيم ورزيم ، رهايت مي‌كنيم و به شام مي‌پيونديم . » علي ( عليه السلام ) فرمود : « اين كه گفتيد خونى از شما بر عهده من است ، آن خون به حق بوده است . اما اين كه هر چه در دست داريد ، در اختيارتان باقى بگذارم ، من نمي‌توانم حق