الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )

33

نبرد جمل ( فارسى )

2 . طبرى گزارش نموده است : آن‌گاه كه عايشه در راه بازگشت به مكه ، به سَرف رسيد ، عبد بن ام‌كلاب با وى ديدار نمود . وى فرزند ابوسلمه بود كه به مادرش نسبت داده مي‌شد . عايشه به او گفت : « وضع و حالتان چگونه است ؟ » پاسخ داد : « عثمان را كشتند و هشت روز صبر كردند . » پرسيد : « سپس چه كردند ؟ » گفت : « مردم مدينه خلافت را به جمع وانهادند و بهترين تصميم را گرفتند . همه گرداگرد على بن ابي‌طالب جمع گشتند . » عايشه گفت : « به خدا سوگند ! كاش آسمان بر زمين فرود آيد ، اگر كار خلافت مولايت [ على بن ابي‌طالب ] تمام شده باشد ! مرا بازگردانيد ؛ مرا بازگردانيد ! » سپس به مكه بازگشت ، در حالى كه مي‌گفت : « به خدا سوگند ! عثمان مظلومانه كشته شد . به خدا سوگند ! انتقام خونش را خواهم گرفت . » ابن ام‌كلاب به وى گفت : « چرا ؟ به خدا سوگند ! نخستين كسى كه مايه تضعيف او شد ، خود تو بودي . تو بودى كه گفتي : اين دراز ريش را كه كافر شده است ، بكشيد ! » عايشه گفت : « آنان وى را توبه دادند و سپس به قتل رساندند . من سخنى گفتم و آنان نيز سخنى گفتند . سخن اخير من از سخن نخستم بهتر است . » ابن ام‌كلاب به وى گفت : خودت آغاز كردى و خودت نظرت را تغيير دادي . خودت همچون باد بودى و بعد باران شدي . تو بودى كه به قتل پيشوا فرمان دادى و به ما گفتى كه وى كافر شده است . گيرم كه ما در كشتن وى از تو اطاعت كرديم . در نظر ما ، كسى او را كشته كه به اين كار فرمان داده است . اكنون نيز آسمان از فراز سر ما فرونيفتاده و خورشيد و ماه تيره نگشته است . مردم با انسانى عزتمند بيعت كرده‌اند كه آتش‌افروزي‌ها را از ميان مي‌برد و كجي‌ها را راست مي‌كند . او براى نبرد ، جامه رزم مي‌پوشد . هرگز كسى كه وفا پيشه كرده ، مانند كسى نيست كه خيانت كرده است . پس عايشه به مكه بازگشت و بر كناره در مسجد فرود آمد و به سوى حِجر روان گشت و پرده‌اى آويخت و مردم نزد وى گرد آمدند . آن‌گاه گفت : « اى مردم ! همانا عثمان مظلومانه