المحقق الأردبيلي
539
حديقة الشيعة ( فارسى )
كجاست زدايندهء همّ من و كجاست بر طرف كنندهء غم من ؟ كجاست زوج ابنتى و پدر دو فرزند من ، كجاست مروّج دين من و قاضى دين من ؟ . پس على عليه السّلام جواب داد كه لبيك ، لبيك ! يا رسول اللّه ! اينك در خدمت ايستادهام و به هرچه امر فرمائى فرمانبردارم و آنچه فرمان باشد به جا آورم فرمود كه يا على برو با عرفطه و خبر از قومش بگير و حكم كن ميان او و قومش به حق . گفت : سمعا و طاعة يا رسول اللّه ! پس عرفطه برخاست و امير المؤمنين عليه السّلام شمشير خود را حمايل كرده همراه شد . ابو سعيد خدرى و سلمان فارسى و جمعى از اصحاب از پى او رفتند كه ببينند كه آن حضرت چه مىكند و به كجا مىرود . چون آن حضرت ميان صفا و مروه رسيد آن جماعت ديدند كه زمين شق شد و عرفطه فرو رفت و حضرت امير المؤمنين به ياران ملتفت شده فرمود : برگرديد كه خداى تعالى شما را اجر عظيم دهاد و از پى عرفطه به زمين فرو رفت و زمين به هم آمد و ياران با حسرت و ندامت و گريه و زارى برگشتند و در فكر بودند كه آيا على را چه پيش آيد . روز ديگر رسول خدا نماز صبح كرده اصحاب به گرد آن حضرت در آمدند و به صحبت مشغول شدند و آفتاب بلند شد و به زوال هم رسيد خبرى از على عليه السّلام نيامد نماز ظهر را هم ادا نمودند خبرى نرسيد . محبّان على آزرده دل و صاحب ملال و منافقان يكديگر در گفت و شنيد و خوشحال كه جنّيان حيله كردند و على را بردند كه هلاك كنند و ما را از فخر نمودن محمد به على عليه السّلام خلاص نمودند و از او ما را وارهانيدند . نماز عصر را هم گزاردند ، على عليه السّلام پيدا نشد . رسول خدا به صفا آمده بنشست و به حرف و حكايت على و آمدن و نيامدن او مشغول شد و منافقان شماتت اظهار نمودند و به هلاك او جزم كردند و دوست و دشمن به ملالت و فرح مىگذرانيدند تا قريب به غروب آفتاب كه به يك بار زمين شكافته شد عرفطه از پيش و على عليه السّلام از عقب با شمشير خونچكان ظاهر شد . دوستان تكبير گفتند و رسول