المحقق الأردبيلي

532

حديقة الشيعة ( فارسى )

خود ثابت خواهيم بود و گمان ما اين است كه اين قوم تيغ بر يكديگر نهند تا كارشان به كجا رسد . ميثم گويد : پس آن حضرت فرمود به من كه يا ميثم بر شتر اين مرد سوار شو و در كوچه‌هاى كوفه ندا كن كه هر كه مىخواهد نظر كن به آنچه خدا به على بن أبي طالب كه برادر رسول است و وصى او ، عطا نموده بايد كه در ظاهر نجف حاضر شود پس من بر شتر او سوار شدم و در كوچه‌هاى كوفه ندا كردم و خلق تمامى آنجا حاضر شدند . حضرت امير المؤمنين عليه السّلام از آن مرد پرسيد كه از قتل اين جوان چند روز گذشته ؟ گفت : چهل و يك روز شده كه شام در بسترش خوابيده بود صبح او را كشته يافتند كه سرش را از گوش تا گوش بريده بودند پنجاه كس طالب خون اويند و اميدوارند كه به اعجاز شما زنده شود قاتل خود را نشان دهد تا شك و شبهه از خاطرها برود . پس حضرت امام عليه السّلام فرمود : كه قاتل او عم او است ؛ چرا كه دختر او را خواسته بود و او را گذاشته و عمّ او از اين غصه او را كشته است . اعرابى گفت : يا ولى اللّه ! تا مردم از اين پسر آنچه فرموديد نشنوند فتنه از ميان ايشان بر طرف نمىشود . بعد از آن ، امير المؤمنين عليه السّلام برخاسته حمد و ثناى الهى را به جاى آورده صلوات بر رسول خدا فرستاده گفت كه بقره بنى اسرائيل نزد حق تعالى عزيزتر از على بن ابى طالب نبود كه بعد از هفت روز پارهء او را بر مرده زدند به حكم خدا آن مرده زنده شد ؛ من پاره‌اى از اعضاى خود را بر اين مرده مىزنم بيقين كه عضوى از من نزد واجب تعالى عزيزتر از جميع اعضاى آن بقره است . و پيش آمد سر پاى مبارك را بر آن جوان زده فرمود كه مدركة بن حنظله بن يحيى برخيز ! ميثم گويد : فى الحال ديدم كه جوانى همچو آفتاب برخاسته گفت : « لبّيك لبّيك ! يا حجة اللّه على الانام و المنفرد بالفضل و الانعام » آن حضرت پرسيد كه من قتلك يا غلام ؟ ؛ يعنى اى پسر ! تو را كه كشته است ؟ پسر در جواب گفت : « قتلنى عمّى حارث بن غسان » يعنى مرا عم من