المحقق الأردبيلي

526

حديقة الشيعة ( فارسى )

پوشانديم پس امر به گشودن نمود ، چون چشم گشوديم خود را در مملكت ديگر يافتيم گفتيم : « انّ هذا لشيء عجيب ! » فرمود كه امر ملكوت در قبضهء اقتدار من است كه شما را طاقت بر اطلاع آن نيست و مع هذا من بنده‌اى خلوقم كه در اكل و شرب و خواب و نكاح مانند ديگر بندگان مىباشم ، اگر اندكى از آنچه من مىدانم بدانيد ، دلهاى شما تاب شنيدن آن نياورد و بدانيد كه اسم حق تعالى هفتاد و سه حرف است نزد آصف بن برخيا كه تخت بلقيس را به يك چشم بر هم زدن نزد سليمان حاضر ساخت يك حرف بود و نزد من هفتاد و دو حرف است و يك حرف علم غيب است كه مخصوص به ذات اوست « لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم » شناخت مرا ، هر كه شناخت و منكر شد هر كه منكر شد . پس آن ابر را امر نمود كه ما را به باغى رسانيد كه در خرّمى و سبزى با روضهء جنان برابرى مىنمود و در آنجا جوانى را در ميان دو قبر مشغول به نماز ديديم گفتيم : يا امير المؤمنين ! اين جوان كيست ؟ گفت : برادر من صالح نبى است و اين دو قبر از پدر و مادر اوست و چون چشم صالح بر « صالح المؤمنين » ، يعنى امير المؤمنين عليه السّلام افتاد بىتابانه پيش آمد و سينه بىكينه آن حضرت را بوسه داد و گريه كنان به شكوه آمد و آن حضرت او را تسلّى مىداد پرسيديم كه چرا گريه مىكند ؟ فرمود : از او بپرسيد . امام حسن عليه السّلام گفت : « أيها العبد الصالح » چه چيز تو را مىگرياند ؟ فرمود كه پدرت هر روز وقت طلوع صبح به نزد من مىآمد و با هم نماز مىكرديم و باعث نشاط و رغبت من بود در عبادت و امروز دو روز شد كه تشريف نياورده چون او را ديدم طاقتم نماند . گفتيم : يا امير المؤمنين ! اين عجيبتر است كه ما هر روز صبح در خدمت شما به سر مىبرديم پس چگونه بىاطلاع ما به اينجا آمده و با حضرت صالح نماز گزارده‌اى ! فرمود كه مىخواهيد كه حضرت سليمان را زيارت كنيد ؟ گفتيم : بلى يا امير المؤمنين ما را آرزوى اين است . پس شاه ولايت روانه شد و ما در خدمتش به بستانى رسيديم كه كس مانند