المحقق الأردبيلي
523
حديقة الشيعة ( فارسى )
دو قرن را از براى اسكندر قرار داده بودم كه به آن مشهور شده بود و مىخواهى كه خاتم سليمان نبى را به تو بنمايم ، دست در بغل كرده انگشترى بيرون آورد از طلاى احمر و نگينش از ياقوت سرخ و فرمود : اى فرزند من ، اين خاتم سليمان است و نامهاى ما است كه بر او نقش كردهاند . سلمان گويد كه تعجب حضار زياده شد به حدى كه گويا او را نمىشناختند . پس فرمود : اينها از مثل من عجيب نيست ، به خدا سوگند كه بنمايم امروز به شما آنچه پيش ازين نديده باشيد ! پس امام حسن عليه السّلام گفت آرزوى ما آن است كه سد ذو القرنين را به ما بنمائى . پس آن حضرت باد را امر فرمود كه ما را به طرفى كه فرزندم حسن عليه السّلام مىخواهد ببر . مقارن آن آوازى از باد چون آواز رعد به ما رسيد ما را برداشته به هوا برد . امير المؤمنين عليه السّلام بر كرسى نور نشسته از پى ما مىآمد تا باد ما را به كوهى بلند رسانيد درختى عظيم بر آن كوه بود خشك شده و برگهايش ريخته ، يكى از ما گفت : يا امير المؤمنين ! اين درخت را چه رسيده كه اوراقش ريخته ؟ آن حضرت فرمود كه از او بپرسيد تا حال خود بگويد . حضرت امام حسن عليه السّلام پيشى نموده از آن درخت سؤال كرد كه « مالك ايتها الشجرة ؟ » يعنى چه شده است ترا اى درخت كه سبزى از تو رفته و برگت ريخته ؟ جواب نداد . امير المؤمنين عليه السّلام فرمود كه « اجيبيهم باذن اللّه تعالى ايتها الشجرة و أخبريهم خبرك » ؛ يعنى اى درخت ، به فرمان الهى جواب ايشان بگو . سلمان گويد كه به خدا قسم كه آن درخت متكلم شده گفت : « لبّيك لبّيك يا وصي رسول اللّه و خليفته من بعده حقا » و خطاب به امام حسن نمود كه يا ابا محمد ، هر شب وقت سحر پدرت به نزد من مىآمد و دو ركعت نماز مىگزارد و به تسبيح و تهليل و تقديس حق تعالى مشغول مىشد و مىرفت و در آمدن و رفتن بر كرسى از نور در ميان ابر سفيد مىبود كه از آن بوى مشك اذفر به مشام مىرسيد و من از استشمام روحافزاى آن حضرت و آن نور ، سرسبز و با طراوت مىبودم اكنون چهل شب شد كه تشريف ارزانى نفرموده