المحقق الأردبيلي

737

حديقة الشيعة ( فارسى )

شيعه بنى عباس است . « فقال له الرسول تقرأ الكتاب و تجيب بما رأيت » ؛ يعنى نامه را خواهيد خواند و جواب خواهيد داد به آنچه رأى شما اقتضا نمايد . آن حضرت با خادم فرمود كه « قرب منّى السراج » ؛ يعنى نزديك به من آور چراغ را . خادم چراغ را نزديك آن حضرت آورد . « فوضع عليه كتاب ابى سلمة فاحرقه » ؛ يعنى كتاب ابى سلمه را آن حضرت بر چراغ گذاشته بسوخت . « فقال القاصد أ لا تجيبه ؟ » ؛ يعنى قاصد گفت كه آيا جواب نمىدهى ؟ « قال : قد رأيت الجواب ! » ؛ يعنى امام عليه السّلام فرمود كه جواب اين بود كه ديدى ! پس قاصد نامه‌اى ديگر كه به عبد اللّه بن حسن مثنّى داشت به او رسانيد و او قبول كرد و نامه را آورد به نزد امام جعفر صادق عليه السّلام و نازش نمود به كتاب فرستادن ابى سلمه كه شيعهء ما از خراسان به كوفه آمده به پيش ابى سلمه و او نامه‌اى به من فرستاده . آن حضرت فرمود به عبارتى كه مضمونش اين است كه كى ايشان شيعهء تو شدند ؟ آيا تو فرستادى ابو مسلم را به خراسان و امر كردى او را به سياه‌پوشى ؟ آيا تو يكى از ايشان را به نام و نسب مىشناسى ؟ گفت : نه ، امام فرمود كه پس چگونه ايشان شيعهء تو باشند و حال آنكه تو ايشان را نمىشناسى و ايشان ترا نمىشناسند ؟ و عبد اللّه نزديك به آن حرف كه آن روز از روى بىادبى به آن حضرت گفته بود در اين وقت نيز به آن حضرت بىادبانه گفت . حضرت فرمود كه غلط فهميده‌اى « انى اوجبت على نفسى النصح لكل مسلم فكيف ادخره عنك » ؛ يعنى من بر خود واجب كرده‌ام نصيحت كردن را براى هر مسلمانى پس چون تواند بود كه تو را نصيحت نكنم ؟ ! برگرد كه مثل نامه‌اى كه به تو فرستاده به من هم فرستاده اما عمر بن على بن الحسين كتاب ابى سلمه را قبول نكرد و گفت : من نمىشناسم آن كسى را كه اين نامه فرستاده است و پيش از نامه فرستادن ابو سلمه ، قحطبه با لشكر خراسان به حوالى كوفه رسيده بود و با يزيد بن عمرو بن هبيره به مقاتله پرداخت از اسب خطا شده در آب افتاده هلاك شده بود .