المحقق الأردبيلي

726

حديقة الشيعة ( فارسى )

كه اينها به تو رسانيده‌اند كاذب و فتنه‌انگيزند و بر يوسف پيغمبر عليه السّلام ظلم كردند عفو نمود و ايوب نبى مبتلا شد و صبر نمود و سليمان را عطا رسيد شكر كرد و ايشان پيغمبران خدا بودند و نسب تو به ايشان مىرسد و مىخواهى كه پيروى ايشان كنى اگر هم آنچه مىگوئى كرده باشم تو به كردهء آباء خود عمل كن . و چون اين كلام از آن حضرت شنيد گفت : به اين قسم است ، به بالا برآ و آن حضرت را در پهلوى خود نشانيد و گفت : فلان ابن فلان مرا خبر داده كه تو اينها كرده‌اى ؟ فرمود كه اگر او را حاضر كنى بر تو ظاهر شود صدق و كذب من و او . پس منصور آن شخص را طلبيده گفت : تو چنين و چنان از جعفر بن محمد به من نگفتى و خبر ندادى ؟ گفت : گفته‌ام و شروع به قسم خوردن نمود . امام عليه السّلام فرمود رخصت ده كه چون قسم مىخورد من او را قسم بدهم . گفت : بده . فرمود كه بگو « برئت من حول اللّه و قوته و التجأت الى حولى و قوتى لقد فعل جعفر كذا و كذا و قال كذا و كذا » آن بدبخت خون گرفته ساعتى فكر كرد چون علاجى نديد همان كلام را بر زبان راند . لمحه‌اى بر آن نگذشت كه در همان مجلس متغير شده پا بر زمين مىزد تا به جهنم و اصل شد . چون منصور چنان ديد گفت : پايهاى آن ملعون را گرفته از مجلس بيرون كشيدند و فى الحال ظرفى كه بوى خوش در آن بود طلبيده و از آن طيب به سر و روى مبارك آن حضرت ماليد و مشايعتش كرد و عذرها خواست . و ايضا در آن سه كتاب روايت نموده‌اند « 1 » كه داود بن على بن عبد اللّه بن عباس ، معلى بن خنيس را كه از مواليان آن حضرت بود گرفته مال او را به ستم كشيده و به ظلمش بكشت و چون خبر به امام عليه السّلام رسيد با او گفت : مولاى مرا به جور بكشتى و از دعاى من نترسيدى ؟ داود گفت : مرا از دعاى خود مىترسانى از آن باكى ندارم و خنده‌اى از باب استهزاء كرد ! پس آن حضرت به خانه آمده و به نماز و دعاى خود مشغول شد و سحر دست به دعا برداشته فرمود كه خدايا انتقام مرا از اين

--> ( 1 ) . فصول المهمّه ص 226 ؛ كشف الغمه ج 2 ، ص 381 .